باز باران

امروز که از سر کار برمیگشتم ناگهان بارون گرفت . هوای شمال هم مثل آدماش عاشقه . یه لحظه صافه و لحظه ی بعد شرشر میباره. همیشه وقتی اولین قطره های بارون به زمین میفته و بوی خاک بارون خورده بلند میشه ناگهان این شعر فریدون مشیری به یادم میاد :

 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید ،

برگ های سبز  بید ،

 

عطر نرگس ٬ رقص باد ٬

نغمه ی شوق پرستوهای شاد ٬

خلوت گرم کبوترهای مست ....

نرم نرمک میرسد اینک بهار٬

خوش به حال روزگار!

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ٬

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ٬

خوش به حال غنچه های نیمه باز٬

خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –

خوش به حال جام لبریز از شراب ٬

خوش به حال آفتاب .

 

ای دل من ٬ گرچه – در این روزگار –

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام ٬

باده ی رنگین نمی نوشی ز جام ٬

نقل و سبزه در میان سفره نیست ٬

جامت – از آن می که میباید – تهی ست ؛

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

 

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ؛

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ !

 

زیر باران باید رفت

 

 

 

 

نمیدونم بارون شما رو یاد چی میندازه ، اصلا بارونو دوس دارین یا نه ؟  من  که عاشق بارونم ،اونم بدون چتر و سرپناه !

 .

.

.

.

.

.

.

.

 

 

   + نویسنده - ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧

جایزه ادبی جلال آل احمد

به نام ایزد متعال

به نشانه ها اعتقاد دارم . وقتی تصمیم میگیرم کاری انجام بدم ، یا انجام ندم ، اگر نشانه ها بر درستی کارم  صحه بذارن با اطمینان بیشتری تصمیمم رو عملی میکنم . مثلا ً در تاریخ 2/9/87 تصمیم گرفتم نویسنده بشم ؛ رأس ساعت 11 شب درست چند دقیقه بعد از اینکه تصمیمم رو به خودم اعلام کردم! اخبار رادیو اعلام کرد به مناسبت 85اُمین سالگرد تولد جلال آل احمد جایزه ای به همراه 110 سکه به نویسندگان برگزیده اهدا خواهد شد ، البته امسال این جایزه به کسی تعلق نگرفت (شاید چون من دیر اقدام کردم دست برگزار کنندگان مونده تو پوست گردو نیشخند).

جلال آل احمد.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

از طرف دیگه وقتی تو جامدادیم دنبال چیزی برای نوشتن این تصمیم تو دفترم میگشتم "قلم سبز گل آقایی" اومد تودستم. این سبزی رو به فال نیک گرفتم.

به امید موفقیت!

 

این مطلب رو هم نخونده رد کنید:

"امروز 4/9/87 است. از روزی که تصمیم گرفتم نویسنده بشم دوروز میگذره و من هنوز چیزی ننوشتم، حدس بزنید چرا؟ وقت نکردم!؟ نه. چون اگر میخواستم، تو طول روز میتونستم دست کم پنج دقیقه برای نوشتن زمان پیدا کنم. موضوعی پیدا نکردم!؟ نه. چون چندین و چند مطلب به ذهنم رسیده که ننوشتم.... حالا اگر مسخره م نکنید میگم : خودکار نداشتم ! تو خونه ای که دوتا معلم و یک دانشجو زندگی میکنن نداشتن خودکار یه جور فحشه، ولی آخه من تصمیم داشتم یه خودکار مخصوص برای نوشتن داستانم بخرم یا پیدا کنم – از تو وسایلم – چون نشد پس ننوشتم . ولی این موضوع باعث شد به یه حقیقت برسم : ممکنه هیچ وقت جایزه ویژه ی جلال آل احمد رو نبرم ولی "زرشک زرین تنبلی" یا "چغندر بلورین حماقت" حق مسلم منه." 

( قسمتی از دفتر خاطرات نویسنده بعد از این)

 

   + نویسنده - ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

سلام

به نام ایزد متعال

سلام .به وبلاگ من خوش آمدید.

این اولین پست منه و در حقیقت اولین باری که برای یه عالمه آدم چیز مینویسم، ولی آخرین بار نخواهد بود، آخه من قراره نویسنده بشم. 

   + پرشین بلاگ - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧