بهار

به نام ایزد متعال

.

گفتى: غزل بگو! چه بگویم مجال کو
شیرین من، براى غزل شور و حال کو
پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى
گیرم هواى پرزدنم هست، بال کو
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلى براى تماشا و فال کو
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ هاى سبز سرآغاز سال کو
رفتیم و پرسش دل ما بى جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو

                                                             قیصر امین پور

..

 

.

 

   + نویسنده - ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸

سال گاو مبارک!

به نام ایزد متعال

امشب آخرین شب سال هشتاد و هفته . برای من سال ٨٧ سریعتر از اونی که فکرشو بکنید گذشت . سال پر فراز و نشیبی هم بود ، با اینحال گذشت ، مثل همه ی سالهایی که گذشتنو فقط تو ذهنمون به شکل یه خاطره باقی موندن . امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشیم . سالی پر از موفقیت و خبرای خوب برای خودمون و برای کسایی که دوسشون داریم .

. 

سال نو مبارک!..

.

.

.

 

.

.

..

.

.

.

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

   + نویسنده - ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

پروین اعتصامی : افتخار هر زن ایرانی

به نام ایزد متعال

 

پروین اعتصامی

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

...

.

 

. 

بیست وپنجم اسفندماه همزمانه با سال روز تولد پروین اعتصامی، که این روز پس از تصویب در شورای عالی انقلاب فرهنگی، در تقویم رسمی کشور، به نام این شاعر نام گذاری خواهد شد.
پدر پروین، یوسف اعتصا می معروف به اعتصام الملک، آشنا به علم و ادب و فرهنگ ایران و فرانسه بود. پروین زیر نظر پدرش زبان فارسی و عربی رو یادگرفت. اعتصام الملک، پروین رو از همون دوران بچگیش تو جلسه های شعر و ادب شرکت می داده.
پروین زیر نظر پدرش بزرگ شد، به مدرسه آمریکایی ها رفت و سال 1303 فارغ التحصیل شد .
تو همون مدرسه تدریس کرد . سال 1313 ازدواج ناموفقی با پسرعموی پدرش داشته بطوری که سه ماه بعد از زندگی مشترک به خونه ی پدرش برگشت.

پروین اعتصا می فروردین ماه 1330 براثر بیماری حصبه فوت میکنه و آرامگاهش هم تو قم ، تو مقبره ی خانوادگیشونه .

مطمئنا هرکسی که دیپلم داره ، تو فارسی دوره ی دبیرستان تمام این مطالب رو خونده . تصمیم گرفته بودم به مناسبت سالروز تولد پروین یه سری اطلاعات درموردش پیدا کنم . متأسفانه اطلاعات زیادی درباره ی زندگیش نیست و همه خلاصه میشه به همینا با جمله بندی های متفاوت: مثلا هیچ جا ندیدم چیزی از مادرش نوشته شده باشه، حتی فقط اسمش!

تنها تو یه سایت به این مطالب برخوردم که دونستنش خالی از لطف نیست:

 

رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی از شاعران بسیار نامی معاصر در روز 25 اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر دانشمند و سخندان خود که با انتشار کتاب (تربیت نسوان) اعتقاد و آگاهی خود را به لزوم تربیت دختران نشان داده بود، به رشد پرداخت.

در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی فرا گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می آمدند بهره ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت می ساخت. در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می کرد طبع آزمائی می نمود و به پرورش ذوق می پرداخت.

در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می شد با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان" زن و تاریخ" ایراد کرد.

او در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می گفت .خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران خاطرات خود را از تحصیل و تدریس پروین در آن مدرسه چنین بیان می کند.

"پروین، اگر چه در همان اوان تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می یافت شوق وافر اظهار می نمود."

خانم سرور مهکامه محصص از دوستان نزدیک پروین که گویا بیش از دوازده سال با هم مراوده و مکاتبه داشتند او را پاک طینت، پاک عقیده، پاک دامن، خوشخو، خوشرفتار، در مقام دوستی متواضع و در طریق حقیقت و محبت پایدار توصیف می کند.

پروین در تمام سفرهایی که با پدرش در داخل و خارج ایران می نمود شرکت می کرد و با سیر و سیاحت به گسترش دید و اطلاعات و کسب تجارب تازه می پرداخت.

این شاعر آزاده، پیشنهاد ورود به دربار را با بلند نظری نپذیرفت و مدال وزارت معارف ایران را رد کرد.

پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی پدر خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت.
شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همگامی این دو طبع مخالف نمی توانست دیری بپاید و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت.

با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود.

بعد از آن واقعه تأثیرانگیز پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار ناب خود نیز ادامه می داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت در حالی که بعد از آن سالها می توانست عالی ترین پدیده های ذوقی و فکری انسانی را به ادبیات پارسی ارمغان نماید. بهرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک سپردند.

در تهران و ولایات، ادبا و شعرا از زن و مرد اشعار و مقالاتی در جراید نشر و مجالس یادبودی برای او برپا کردند.

در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت و دنیای فارسی زبان از ظهور بلبل داستانسرای دیگری در گلزار پر طراوت و صفای ادب فارسی آگاهی یافت و از غنچه معطر ذوق و طبع او محفوظ شد.
پروین برای سنگ مزار خود نیز قطعه اندوهباری سروده که هم اکنون بر لوح نماینده مرقدش حک شده است.

.

..

اینکه خـــــــاک سیهش بالیــــــن است
اختـــــــر چـــــــرخ ادب پـــــــروین است
گـــــــر چه جز تلخـــــــی ز ایــــــام ندید
هر چه خـــواهی سخنش شیرین است
صـــــــاحب آنهمه گفتــــــــــار امـــــــروز
سائـــــــل فاتحـــــــه و یاسیـــــن است
دوستـــــــان به کــــــه ز وی یـــــاد کنند
دل بی دوست دلـــــــی غمگیـــن است
خـــــاک در دیده بســی جان فرساست
سنگ بر سینه بســـی سنگیـــن است
بیند این بستـــــــــر و عبـــــــرت گیــــرد
هر که را چشـــــــم حقیقت بین است
هـــــــر که باشی و ز هــــر جا برسی
آخرین منـــــــزل هستــــــی این است
آدمـــــــی هر چـــــــه توانگـــــــر باشد
چون بدین نقطــه رسید مسکین است
اندر آنجـــــــا که قضـــــــا حملـــــه کند
چـــــــاره تسلیــــم و ادب تمکین است
زادن و کشتـــــــن و پنهـــــــان کــــردن
دهــــــــر را رســـــــم و ره دیرین است
خـــــــرم آنکس که در این محنت گــــاه
خـــــــاطری را سبب تسکیــــــن است

.

.

 

 

با آن که نوشته اند پروین دختری کمرو و خجالتی بوده است، او به «آزادی نسوان» از دل و جان اعتقاد داشته و سالها پیش از آن که به فرمان رضاشاه در 17 دیماه 1314، کشف حجاب در ایران عملی گردد، او در خردادماه 1303 خورشیدی در خطابه ای با عنوان «زن و تاریخ» در روز جشن فارغ التحصیلی خود در مدرسه ی «اُناثیه ی آمریکایی تهران»، از ستمی که در طی قرون و اعصار، در شرق و غرب به زنان روا داشته اند، سخن گفت و  در همین جلسه، شعر «نهال آرزو» را که برای جشن فارغ التحصیلی کلاس خود سروده بود ، خواند. شعری که همان دختر شرمگین و آرام و کمرو در آن، فریاد برآورده که« از چه نسوان از حقوق خویشتن بی بهره اند»

نهــــــــــال آرزو

ای نهــــــــــال آرزو، خـــــوش زی کـــــه بار آورده ای
غنچــــــه بی باد صبا، گــــــل بی بهــــــــار آورده ای
باغبــــــانان تــــــو را امسال، سال خــــــــرمی ست
زین همــــایون میوه، کز هــــــــــر شاخسار آورده ای
شـــاخ و برگت نیکنـــــامی، بیخ و بارت سعی و علم
این هنـــــــرها، جملـــــــــه از آمــــــــــوزگار آورده ای
خــــرم آن کـــــــــو وقت حاصل ارمغانی از تـــــو بــرد
برگ دولت، زاد هستی تــــــــــوش کــــــــار آورده ای

غنچــه ای زین شاخه، ما را زیب دست و دامن است
همتی ای خواهــــــران، تا فــــرصت کوشـیـدن است
پستی نسوان ایــــــــران، جمـــــله از بیدانشی ست
مــــــرد یا زن، بــرتـــــــــــری و رتبت از دانستن است
زین چـراغ معرفت کامـــــــــروز اندر دست مـــــــاست
شاهـــــراه سعی اقلیـــــــــــم سعادت، روشن است
بـــــه کـه هـــــــر دختــــــــــــر بداند قدر علم آموختن
تا نگوید کس پســر هوشیــــار و دختـــــر کودن است

زن ز تحصیل هنــــــــــــــر شد شهره در هـر کشوری
بــــرنکرد از ما کســـــی زین خوابِ بیـــــــداری سری
از چــــه نسوان از حقــوق خویشتن بی بهـــــــره اند
نام این قــــــــوم از چـــه، دور افتاده از هــــر دفتـــری
دامـــن مـــــــــادر، نخست آموزگـــــار کــــودک است
طفـــــل دانشور، کجــــــــــا پـــرورده نادان مــــــادری
با چنین درمــــــاندگی، از مــــاه و پـــــروین بگـــذریم
گــــر که مــــا را باشد از فضــــــل و ادب بال و پــــری



ناگفته نماند که سرودن شعر «نهال آرزو» در آن سالها، آنچنان با جوّ حاکم بر جامعه ی ایران ناسازگار بوده است که «اعتصام الملک»، پدر «پروین»، در سال 1314 و پیش از کشف حجاب، از آوردن این شعر در چاپ اول دیوان «پروین» خودداری کرده است تا غوغای آخوندها و عوام را علیه خود و دخترش بر نینگیزد.

بدیهی است دختری که در مدرسه ی آمریکایی تهران تحصیل کرده و با فرهنگ و اوضاع اجتماعی اروپا و آمریکا آشناست، وقتی در 17 دی 1314 خبر کشف حجاب و آزادی زنان را میشنود، آن را از سر اعتقاد تأیید میکند و بدین مناسبت قصیدهای در 26 بیت با عنوان «گنج عفت» میسراید و اقدام «رضاشاه» را در سه بیت پایان آن - به صورت بسیار معقولی- مورد ستایش قرار میدهد:
این قصیده را از آغاز تا پایان به دقت بخوانیم تا سپس دلیل اهمیت این موضوع ، که نویسنده از کار دیوان «پروین» از سال 1368 تا به امروز غافل نبوده، روشن گردد.

گنـــــــج عفـــــــت

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشه اش جز تیره روزی و پریشــــــــانی نبود
زندگی و مـــــرگش اندر کنج عزلت میگذشت
زن چه بود آن روزها، گــــر زان که زندانی نبود
کس چو زن، انـــدر سیاهی قرنها منـــزل نکرد
کس چو زن، در معبــــد سالوس قــربانی نبود
در عدالتخانـــه ی انصاف، زن شاهـــد نداشت
در دبستان فضیــــلت، زن دبستــــــــــانی نبود
دادخواهیهــــای زن میمانــد عمــــــری بیجواب
آشکارا بـــــــود این بیـــــداد، پنهـــــــــانی نبود
بس کسان را جامه و چوب شبــــانی بود، لیک
در نهــــــادِ جمله گــــــرگی بود، چــوپانی نبود
از بــــــــرای زن به میـــــدا ن فــــراخِ زنــــدگی
سرنوشت و قسمتی، جز تنگ میـــــدانی نبود
نــــــــور دانش را زچشم زن نهـــــان میداشتند
این نـــدانستن ز پستی و گرانجــــــــــانی نبود
زن کجــا بافنـــــده میشــد بی نخ و دوک هنــر
خــــــرمن و حاصل نبـــود آنجا که دهقانی نبود
میـــوه های دکّــه ی دانش فراوان بــــود ، لیک
بهـــــر زن هــــرگز نصیبی زین فــــــراوانی نبود
در قفس می آرمید و در قفس میــــــــــداد جان
در گلستان، نام از این مــــــــرغ گلستانی نبود
بهـــــر زن، تقلیـــــــد تیه فتنه و چــــاه بلاست
زیرک آن زن کـــــــاو رهش این راه ظلمانی نبود
آب و رنـــگ از علم می بایست شــــــرط برتری
بـــــــــا زمـــــرّد یاره و لعل بـــــــدخشانی نبود
جلوه ی صدپرنیان، چون یک قبای ساده نیست
عــــــزت از شایستگی بود، از هوســـرانی نبود
ارزش پوشنده، کفـــش و جامـــــه را ارزنده کرد
قــــدر و پستی، با گــــرانی و بـــــه ارزانی نبود
ســــادگی و پاکی و پرهیز، یک یک گـــــــوهرند
گــــــوهر تابنـــــده، تنهـــــــا گوهـــــر کانی نبود
از زر و زیور چه ســـــــود آنجا که نادان است زن
زیـــــور و زر، پـــــــرده پـــــوشِ عیب نادانی نبود
عیبها را جامه ی پرهیز پوشـــــانده ست و بس
جامــــــه ی عجب و هـــ وا، بهتر ز عریانی نبود
زن سبکســاری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک
پـــــــاک را آسیبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود
زن چو گنجور است و عفت،گنج و حرص و آز،دزد
وای اگـــــــر آگـــــه از آیین نگهبـــــــــــانی نبود
اهـــرمن بر سفره ی تقو ی نمیشد میهمــــــان
زان که می دانست کان جا، جای مهمانی نبود
پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کاندر راه کج
تـــــوشه ای و رهنمـودی، جــــز پشیمانی نبود
چشم و دل ر ا پـــرده میبایست، امـا از عفـــاف
چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنیاد مسلمانی نبود
خسروا، دست تـــــوانای تــــو، آسان کــــرد کار
ورنـــــــه در این کـــار سخت امیــد آسانی نبود
شه نمیشد گردر این گمگشته کشتی ناخدای
ســـــــاحلی پیـــــدا از این دریــای طوفانی نبود
بایـــد این انـــوار را پروین بـــــه چشم عقل دید
مهــــــر رخشان را نشایــــد گفت نــورانی نبود

توضیح : «پروین» در نوروز 1320 و یا پیش از آن، اجازه ی تجدید طبع دیوان را به برادر داده و وی در فاصله ی در گذشت او در نیمه ی فروردین 1320 تا مهر 1320 چاپ آن را به پایان رسانده است. «ابوالفتح اعتصامی» در فاصله ی سه سال _ بین چاپ دوم و سوم دیوان _ در یک قصیده، سه بیت مهم آن را حذف کرده و در میراث ادبی خواهر خود خیانت روا داشته است، او نه در مقدمه ی کتاب و نه در زیرنویس صفحه ای که این قصیده در آن به چاپ رسیده _ برخلاف سنت جاری _ به حذف این بیتها در چاپ سوم اشاره ای نکرده است، تا چه رسد به این که دلیل کار نادرست خود را ذکر کرده باشد. مشکل آن است که چون در شصت سال اخیر، چاپ دوم دیوان «پروین اعتصامی» بسیار نایاب شده و همه از چاپهای سوم به بعد دیوان، که توسط «ابوالفتح اعتصامی» به چاپ رسیده و یا چاپهای دیگر استفاده میکنند، کسی از وجود این سه بیت مطلقاً اطلاعی ندارد . «ابوالفتح اعتصامی» عنوان این قصیده را هم در چاپهای سوم به بعد، از «گنج عفت» به «زن در ایران» تغییر داده است.
منبع: http://kalam.se/kalam-parvin-etesami.html

 

 

پروین اعتصامی معاون کتابخانه دانش سرای عالی

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

...

.

.

.

.

.

توضیحات :در سمت چپ دکتر عیسی صدیق -محمد رضا پهلوی ، پشت سرش هم محمد مدنی دفتردار و دکتر زنگنه رییس دبیرخانه دانشگاه دیده می شوند.

 

 

   + نویسنده - ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

بچه های امروزی!

 

.

.چه توضیحی میتونم بدم واسه کار این ورووجک؟

.

.

..

.

 

.

.

.

.

..

.

.

 

 

   + نویسنده - ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

یکی نجاتم بده!!!!!!

به نام ایزد متعال

.

همیشه تو زندگیم حق انتاب داشتم . اول از همه پدر و مادرم ، ملیتم ، دینم و جنسیتم رو انتخاب کردم . بعدانتخاب کردم تو چه شرایطی بزرگ شم ، چی بخورم و چی بپوشم . موقع مدرسه رفتنم که شد ، مدرسه و معلمام رو انتخاب کردم . دبیرستان که رفتم رشته ی تحصیلیم رو انتخاب کردم ( بابام گفت : انتخاب با خودته ریاضی یا تجربی؟ ) بعد انتخاب کردم چه رشته ای رو تو چه دانشگاهی بخونم . فارغ التحصیل که شدم شغلم و محل کارم رو انتخاب کردم . میزان حقوق ، مزایا ، پاداش ، ساعت کار و ....

ازوقتی یادمه تو خونه برای خرید هر چیزی و انجام هرکاری مجبور بودم نظر بدم : برای خرید لباس ، مهمونی رفتن ، شام و ناهار ، رنگ اتاق ، مدل میز و مبل و ....

خسته شدم از این همه انتخاب ، لطفا از امروز یکی دیگه برام انتخاب کنه ، خسته شدم ، خسته!

.

.

.

   + نویسنده - ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

این عکس مال دلبسته ست

سلام دلبسته جون!

 .

.

.

.

.

..

./.

 

/

 

 

.

.

.

 

   + نویسنده - ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

زنگ خط

به نام ایزد متعال

وقتی دبستانی بودم همیشه از زنگ خط متنفر بودم ، نه بخاطر اینکه خطم بد بود ، بلکه از کثیف کاری تو کلاس بدم میومد . بعضی از بچه ها لیقه را به اندازه کافی تو قوطی جوهر نمی ریختن و بمحض کوچکترین برخوردی با میز – و حتی نه به خود قوطی – نصف بچه های نیمکت جوهری میشدن . تازه بردن و آوردنش خودش پروژه ای بود . از شب قبل قوطی جوهر رو تو دوتا کیسه فریزر خوب بسته بندی میکردم و کنار کیفم می ذاشتم چون نباید فراموشم می شد – و این خودش تو کلاس ما یه گناه کبیره بود – توی کیف که اصلا نمی شد گذاشتش چون از تو دوتا پلاستیک که سهله از تو بیست تاش هم خلاصه یه طوری به بیرون نشت می کرد .

حالا تازه میرسید به قسمت اصلی ماجرا : صبح یا ظهر ( بستگی داشت به شیفت اونروز مدرسه ) کیف تو یه دست و جوهر تو یه دست دیگه راهی می شدم . اون موقع با سرویس می رفتم مدرسه و از اونجا که تا اومدن سرویس آروم و قرار نداشتیم و با بچه ها لی لی و قایم باشک و ... بازی میکردیم ، باید این آینه ی دق رو یه جایی می ذاشتم . یه تیر برق سر خیابون بود که مثل یه طاقچه محل نگهداری قمقمه و جوهر و گچ مخصوص کشیدن لی لی بود . چند بار قمقمه جا گذاشتیم بماند! تازه اگرم جا می موند موردی نداشت فوقش از شیر آبخوری تو مدرسه میشد آب خورد ، ولی وای به روزی که قوطی جوهر جا می موند ، تا غروب عزای عمومی بود . نمی دونم چرا معلمون اجازه نمی داد از جوهر بغل دستیمون استفاده کنیم . درسته می خواست نظم و انظباط یادمون بده ولی فقط کاش یه لحظه خودش رو به جای اون دانش آموز بخت برگشته ای می ذاشت که از لحظه ای که یادش می اومد که وسیله ای رو جا گذاشته – چه قوطی جوهر ، چه کتاب و دفتر ، چه کتونی یا لباس ورزشی ( چه مدرسه ی باکلاسی بودا ! ....) – تا پایان اونروز دلش مثل یه گنجشک می زد . آخه اون روزا بچه ها خیلی از معلم ها حساب می بردن نه مثل حالا ... اون روزا بچه ها واقعا بچه بودن .

خیلی دلم میخواست بدونم اگر منم جای اون معلم بودم همینقدر سخت گیری می کردم یا نه ؟    

   + نویسنده - ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

قصه های بچگی

وقتی بچه بودم ،١۵-٢٠ سال پیش، همیشه این مسأله فکرم رو مشغول کرده بود که قصه ها ازکجا میان . فکرمیکردم این همه شاهزاده و شاه و ملکه که این همه مورد لعن و نفرین جادوگرها قرار میگیرن ، کجا زندگی  می کنن . چرا اصلا یه شاهزاده رو باید جادو کرد ، چرا یه آدم عادی طلسم نمیشه ، چرا هیچ وقت یه آدم عادی چراغ جادو پیدا نمیکنه . چرا همیشه آدمهای قصه یا فقیر فقیرن یا پولدار پولدار . اگرم یه آدم عادی تو قصه باشه اونقدر اتفاقات غیر عادی براش میفته که خواننده اصلا پشیمون میشه که فکر کرده طرف عادی بوده و ....

ولی گمون نکنم الان بچه ها با همچین سوال هایی مواجه بشن ، چون اصلا اون کتابهایی که ما میخوندیم و اون قصه هایی که برای ما تعریف میکردن دیگه هیچ بچه ای نمیخونه و نمیشنوه . الان تمام زندگی بچه ها خلاصه شده تو ماهواره و کامپیوتر و اگه خیلی اهل کتاب باشن هری پاتر و ارباب حلقه ها ( نمونه ی مدرن قصه های خوب برای بچه های خوب) .

زمان بچه گی ما اگه چهارتا بچه تو یه مهمونی دور هم بودن پدر مادرا باید هی میگفتن "بچه ها یواشتر . ندو میفتی ." آخه اون موقع بازیها گرگم به هوا بود و بالا بلندی و دویدن دنبال همدیگه ، یا یه توپ ، ولی الان تو مهمونی میشنوی که "صداشو کم کن . پاشو اونم بازی کنه . اینقدر از جلو تماشا نکن ." فکر و ذکر بچه ها هم شده نتیجه ی فلان مسابقه ی فوتبال یا کشتی کج . اگه یه روز بری پارک ، بجای اینکه بچه ها رو ببینی که دنبال هم میکنن ، می بینی یا تو صف سفینه و کشتی فضایی و ... ایستادن یا مثل بزرگترها رو صندلی نشستن و دارن قصه ی بازی جدید کامپیوترشونو واسه هم تعریف میکنن .

کاش الانم همه ی خونه ها حیاط داشتن تا بچه ها معنی حوض و ماهی قرمز و شمعدونی رو میفهمیدن. کاش الانم پدر مادرها برای بچه هاشون قصه های شاه عباس رو تعریف میکردن . کاش الانم بچه ها میدونستن حسن کچل و خاله سوسکه و علی مردان خان کی بودن و چیکار میکردن . کاش ...

 

راستی بچه های ما قراره چی بخونن و چه بازیهایی بکنن!؟

 

 

   + نویسنده - ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

تفاوت بین عشق و دوستی

عشق کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

   + نویسنده - ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧

خدا

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصرپادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سرتختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان ٬ دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین ٬ از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی ٬ عذابش آتش است

تا ببندی چشم ٬کورت می کند

تا شدی نزدیک ٬ دورت می کند

کج گشودی دست ٬ سنگت می کند

کج نهادی پای٬ لنگت می کند

تا خطا کردی٬ عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند...

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم٬ بی صدا

در طنین خنده خشم خدا...

نیت من ٬ در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

.

.

.

.

.

.

.

.

هر چه می کردم ٬ همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت ٬مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه٬ در یک روستا

خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟

گفت:اینجا خانه خوب خداست

.

.

.

.

.

.

.

.

گفت:اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت ٬ نمازی ساده خواند

با وضویی ٬ دست و رویی تازه کرد

با دل خود ٬ گفت وگویی تازه کرد

گفتمش٬ پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست؟ اینجا٬ در زمین!؟

گفت: آری ٬ خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم ٬ نامی از نشانی های او

حالتی از مهربانی های او

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست ٬ معنی می دهد

قهر هم با دوست ٬ معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم ٬ این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی ٬ نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم٬ دوست ٬ پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می توان درباره گل حرف زد

صاف و ساده ٬ مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره ٬ صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

"  پیش از اینها فکر می کردم خدا .... "

قیصر امین پور.

.

.

.

.

.

.

.

.

   + نویسنده - ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧