تعبیر این خواب رو کی میدونه؟

به نام ایزد متعال

 

دیشب خواب دیدم کنار یه رودخونه نشستم که آبش خروشان و گل آلود بود . یه چیزی شبیه دام ماهیگیری داشتم که سرش فلزی و به شکل ل بود و با اون ماهی میگرفتم . هربار که مینداختمش تو آب و میاوردمش بیرون چندتا ماهی بهش بود ، بدون اینکه ماهی ها آسیب دیده باشن . داشتم به دلبسته نگاه میکردم که کنارم رو زمین نشسته بود و داشت تو یه چیزی شبیه آکواریوم جک و جونورایی رو جمع میکرد ، چیزایی شبیه صدف و میگو در سایز خیلی خیلی کوچیک . یه دفعه آب صاف صاف و آروم شد ، طوری که کاملا  ماهی های کوچیک ،و حتی سنگریزه های تهش معلوم بودن ، درست مثل اینکه داری تو آکواریوم رو نگاه میکنی ، یا مثلا یه فیلم مستند راجع به ماهی ها میبینی. نمیدونم چرا ولی بلند شدم و راه افتا دم خواستم از کنار دلبسته رد شم که با پام جونورا رو له کردم . کف پای چپم و آورده بودم بالا و داشتم نگاهش میکردم که از خواب پریدم .

إن شاءا.. که خیره.  

.

.

.

 

   + نویسنده - ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸

داستانک!

به نام ایزد متعال

 

چشمم که به ساعت افتاد ازجا پریدم. بیست دقیقه به هشت بود. برای اینکه به موقع سرکار برسم باید حداکثر هفت و بیست دقیقه از خانه خارج شده باشم ، ولی امروز تا این ساعت خوابیده بودم . سریع صورت شستم و لباسهایم را پوشیدم . به آینه نگاهی انداختم. صورتم به طرز وحشتناکی پف کرده بود ، عینک زدم تا کمتر مشخص باشد. کیف را روی دوشم انداختم و ساعت را از درون قفسه برداشتم. در حالی که کفش می پوشیدم ساعتم را به مچم بستم و ناگهان دیدم ساعت ده دقیقه به شش است. خدای بزرگ چشمان خواب آلودم مرا به اشتباه انداخته بودند. نفسی به راحتی کشیدم و خواستم در را باز کنم که متوجه شدم کلید را از پشت در برنداشتم !

.

.

.

.

 

 

   + نویسنده - ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸

گل یا پوچ

به نام ایزدمتعال

.

بیا و شمع روشن کن مسیر کعبه پیدا شه

تمام عمر کج رفتم اگه این راه حج باشه

 

داره دور تو میچرخه تمام عمر تقدیرم

یه راه راست پیدا کن دارم سرگیجه میگیرم

 

نگا کن تو چشای من تمام قصه مون پیداست

کسی که گل تو دستاشه ببین هرلحظه بین ماست

 

ته این راه میتونه یه اقیانوس پیدا شه

اگه فانوس برداری ، اگه قصه همین باشه

 

من از بس دست پر دیدم که می لرزیده تو کوچه

دارم شک میکنم کم کم کدوم دست خودم پوچه

 

یه وقتایی ته قصه یه آدم زیر و رو میشه

نگا کن آخر بازی چه دستایی که رو میشه

 

یه چیزایی تو این قصه ، یه دنیایی پس و پیشه

بیا دستامو خالی کن اگه بازی تموم میشه

.                                         

                                                          (روزبه بمانی)

.

.

 

 

   + نویسنده - ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

یاد مرگ

به نام ایزد متعال

 

 

خبر خیلی کوتاه بود. پیمان ابدی در بخش هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد. به همین سادگی . برای آدمی که توی دل خطر زندگی میکنه ، شاید ، خیلی دور از ذهن نباشه اما برای هر کسی ممکنه اتفاق بیفته: چهارشنبه صبح از خواب بیدار میشی ، حین خوردن صبحانه برای امروز و ، شاید ، برای آخر هفته برنامه ریزی میکنی و بعد ... حتی غروب آفتاب رو هم نمی بینی ! 16 اردیبهشت میشه آخرین روز بودنت تو این دنیا .

 

жжжжжжж

 

دارم کتابی میخونم به اسم مایا  نوشته ی  یاستین گوردر  . قسمتی رو که دیروز خوندم عجیب فکرم رو درگیر کرده :

" ... فقط اگر دو سه میلیارد سال قبل ، جهشی ناموفق در تکثیر سلولی یک باکتری اتفاق افتاده بود ، من هرگز روشنایی روز را نمیدیدم ... این شانس بزرگی است که به من روی آورده و چنین شانسی هرگز دوباره در خانه ام را نخواهد زد . بدین صورت ، چندین میلیارد بار خطرات و سختیهای بزرگ را پشت سر گذاشته ام ، با این وجود ، اجدادم همیشه سربلند و پیروز از خطرات جسته اند . بله ، آنان همواره توانایی انتقال این مجموعه ی ژنتیکی را بدون هیچ عیب و نقصی داشته اند . ... البته به این موضوع هم فکر می کردم که دیگر فرزندی ندارم . با یادآوری این حقیقت ، قلبم فشرده شد . تا امروز ، تا این لحظه ، من اولین نسل ِ بدون فرزند ِ این دوران بسیار طولانی و نسلهای غیر قابل شمارش قبلی بوده ام . ... من در این جهان تنها هستم و به طرز وحشت آوری به خود واگذار شده ام ."

 

  

жжжжжжж

 

امشب شبکه چهار توی برنامه ی سینما اقتباس فیلم 1408 رو نشون داد . فیلمی که چند وقت پیش دیده بودم و خیلی خیلی خوشم اومده بود ، اما امشب فیلم رو با پایان دیگه ای نشون داد . توی فیلم که به زبان اصلی دیده بودم شخصیت اصلی داستان یعنی  مایکل زنده می مونه ولی در اعتقادات و باورهاش کاملا" تحول ایجاد میشه . توی فیلمی که امشب دیدم مایکل باورهاش عوض میشه ولی میمیره !  

 

жжжжжжж

 

من به نشانه ها شدیدا" اعتقاد دارم . الان چند وقته که نشانه ها مدام حول محور مرگ و اعتقادات من راجع اون میچرخن .

از مرگ خیلی میترسم . نه بخاطر ترس از خدا ، چون خدا رو خیلی دوست دارم و اونطور که من شناختمش همه رو به راحتی می بخشه . ترس من از اینه که آیا بنده های خدا هم  منو میبخشن !؟ پشت سر خیلیها حرف زدم ، دروغ گفتم ، خیلیهارو فریب دادم ، تقلب کردم ، مسخره کردم ، کنایه زدم و و و و . با اینا چکار باید بکنم !؟ آیا اونا هم منو میبخشن ؟

آیا کسی بعد از مرگم به یاد من می افته ؟ من که نه کار خاصی انجام دادم ،نه بچه ای دارم ، آیا مثلا " سی سال دیگه کسی یادش میاد که اصلا" من بودم ، وجود داشتم ؟بخاطر همین همیشه وقتی از جلوی قبرستانی رد میشم ، یا اگه یه اعلامیه یا پارچه نوشته ی سیاهی ببینم حتما" فاتحه می خونم تا شاید یکی برای منم همین کارو بکنه .

 

жжжжжжж

 

خدا کنه موقع مردن هیچ کار ناتمامی نداشته باشم . منی که نمیدونم چند تا 16 اردیبهشت دیگه رو میبینم !

.

.

.

 

   + نویسنده - ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

هوشنگ ابتهاج

به نام ایزد متعال

.

...

.

..

.

.

..

.

.

.

.

.

.

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم ، گریه خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من
آینه در آینه شد : دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم

تا نشوم سایه ی خود ، باز نبینید مرا

 

                                       ( آینه در آینه )

 

 

زندگی

هوشنگ ابتهاج ( ه.ا.سایه ) در ۲۹ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود.

ابتهاج سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران، پس از کناره گیری داود پیرنیا و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزل‌های او توسط خوانندگان ترانه اجرا شده‌است.

ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود (خانم سیمین بهبهانی نقل می‌کنند که سایه عاشق دختری به نام پروین بوده‌اند - مجله نگاه نو اردیبهشت ۱۳۸۶) و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش با گالیا سرود. وی هم اکنون در آلمان زندگی می‌کند.

 

دیرست، گالیا!
در گوش من فسانه ی  دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!
دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروان.

عشق من و تو؟ ... آه
این هم حکایتی است.
اما، درین زمانه که درمانده هرکسی
از بهر نان شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست،
شاد و شکفته، در شب جشن تولدت،
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دختر همسال تو، ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک.

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو
بر پرده های ساز،
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا.

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تاروپود هر خط و خالش: هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان...


دریست، گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.
هنگامه رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگی است.
در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپش های قلب شاد!

یاران من به بند:
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه،
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک،
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه.

زودست، گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه!
زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...


روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،
من نیز بازخواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها،
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان،
سوی تو،
عشق من!

 .

.

.

.

.

.

.

.

..

.

 

آثار

نخستین نغمه‌ها، ۱۳۲۵
سراب، ۱۳۳۰
سیاه مشق، فروردین ۱۳۳۲
شبگیر، مرداد ۱۳۳۲
زمین، دی ۱۳۳۴
چند برگ از یلدا، آبان ۱۳۴۴
یادنامه، مهر ۱۳۴۸ (ترجمه شعر تومانیان شاعر ارمنی، با همکاری نادرپور، گالوست خاننس و روبن)
تا صبح شب یلدا، مهر ۱۳۶۰
یادگار خون سرو، بهمن ۱۳۶۰
حافظ به سعی سایه (دیوان حافظ با تصحیح ابتهاج).

 

سراب
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل وی ام آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود.

 

هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
 گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم.
 

رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
 خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو.


هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
 این خوش پسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من.

 
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
 در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
 وز خویش می ربود.

 از دور می فریفت دل تشنه مرا
 چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
 دیدم سراب بود .


بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
 می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
 کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
 بنما کجاست او.

 .

.

. 

. 

   + نویسنده - ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

خودشکن

به نام ایزد متعال

.

این مرد خود پرست

این دیو، این رها شده از بند

مست مست

استاده روبه روی من و

خیره در منست

***

گفتم به خویشتن

آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟

مشتی زدم به سینه او،

ناگهان دریغ

آئینه تمام قد روبه رو شکست .

*****

                        حمید مصدق

.

.

   + نویسنده - ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

تولدت مبارک!

به نام ایزد متعال

 

خیلی گشتم تا یه شعر قشنگ برای روز تولدت پیدا کنم ،

کلی کتاب شعر شاعرا ی مختلف رو ورق زدم ،

حتی سعی کردم خودم شعری یا جمله ی قشنگی برات بنویسم ،

ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که زیباترین جمله همینه :

.

دوست جون تولدت مبارک!

.

.

.

 

.

 

تولدت مبارک !

.

.

.

.

.

.

.من خیلی خوشبختم که خدا ۴ اردیبهشت سال ۵٨ منو یادش بود و تورو برای من

آفرید .برای من و خیلی های دیگه ! امیدوارم سال خوب و سالهای بهتری در انتظارت

باشه . ( نیتم موقع خریدن اون کارت تبریک کوچولو رو باز برای خدا تکرار میکنم ، شاید

فرشته ی مسول دریافت کلمات کمی بازیگوش باشه !) 

.

.

.

 

 

 

   + نویسنده - ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

اگه میتونی منو بترسون

به نام ایزد متعال

 

یکی از پروژه های زمان بچگیم ترسوندن خودم بود . اصولا بچه ی ترسویی نبودم . چه تو زمان جنگ وقتی آژیر قرمز می کشیدن و برق می رفت ، چه تو زمان زلزله و خاموشیهای اون موقع ، فرد شجاع خانواده بودم . وقتی که والده مکرمه و اخوی محترم مثل مجسمه خشکشون می زد و آبجی کوچیکه از ته دل جیغ می کشید ، اونوقت من ، شجاعانه دنبال کبریت میگشتم . اما ....

اما امان از وقتی که قرار می شد بترسم ، از هیچ موجودی دریغ نمیکردم . از سوسک و جوجه و گربه گرفته تا گنجشک و پروانه ( البته صادقانه بگم تاریکی تنها چیزی بود که ازش نمی ترسیدم ) .

تازه موجودات زنده که جای خود دارن ، خودم یه دیوی ، غولی چیزی میساختم و ازش می ترسیدم . بخصوص شب وقتی چراغ خواب روشن بود از شمایل وحشتناکی که رخت آویز و در کمد و آینه و ... می ساختن ، هیولاهایی تصور می کردم طوریکه از ترس حتی نمی ذاشتم پام از زیر پتو بیرون بیاد . به همین دلیل از همون موقع برخلاف همه ی آدما که دوست دارن  شب موقع خواب ، چراغ خواب روشن باشه از هر وسیله ای که نوری تولید کنه میترسم .

تازه خودترسانی من به اینجا ختم نمیشه . هنوزم که هنوزه وقتی دست و صورتمو می شورم – بخصوص وقتی صورتم صابونیه و جلو آینه ایستادم - با خودم میگم الان که چشامو باز کنم تو آینه یکی با چشمای وق زده  به من ذل زده . یا شب موقع خواب اگه دستم از کناره ی تخت آویزون شده باشه منتظرم که یکی از زیر تخت دستمو بگیره! وقتی از اتاق میخوام برم بیرون مطمئنم که الان یکی پشت در منتظره که با یه چیزی بکوبه تو صورتم و ....

ولی جالب ترین چیزی که منو می ترسونه اینه که تو حموم وقتی سر وصورتم کفیه همش به فکر اینم که الان یکی از پشت پنجره داره به من نگاه میکنه ، بعد بلافاصله با همون چشمایی که میسوزن به پنجره نگاه میکنم . البته بعدا که از حموم بیرون اومدم با خودم فکر میکنم که کسی که بتونه از پنجره ی طبقه ی سوم به داخل نگاه کنه باید یه چیزی تو مایه های مجید دلبندم باشه با گردن دراز! شایدم موجودی مثل بارباپاپا و این اصلا ترسناک نیست .  

بهرحال اگه چیز ترسناکی سراغ دارین که بخصوص منو موقع خواب سکته بده برام بنویسین آخه اینا بدجوری تکراری شدن و دیگه نمیتونن منو بترسونن .

..

..

 

   + نویسنده - ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

شعر !

به نام ایزد متعال

لاله دیدم روی زیبای توام آمد بیاد

شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد

 

سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند

روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد

 

بود لرزان شعله ی شمعی در آغوش نسیم

لرزش زلف سمن سای توام آمد بیاد

 

در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت

با حریفان قهر بی جای توام آمد بیاد

 

از بر صیدافکنی آهوی سرمستی رمید

اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد

 

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود

های های گریه در پای توام آمد بیاد

 

شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی

از تو دیوانگی های توام آمد بیاد

.

.

.

.

   + نویسنده - ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸