دختر شهریوری !!!

به نام ایزد متعال

.

.

شهدخت شهریوری ، گندم به دست زیبا

یکتایی و یگانه تا هفت کوه و دریا

درخشش خورشیدی وقتی خدا می خنده

قیمت ناز چشمات خودت بگو که چنده ؟

تو هر جمعی که باشی غم رو فراری می دی

سرچشمه ی زلال عشق و نور امیدی

مهربونی ، صبوری ، خنده رو و شیرینی

گاهی آتیشه اخمات اما به دل می شینی

وقتی هوامو داری حس می کنم یه شیرم

وقتی که قهری باهام ، ساکت و سربه زیرم

دختر شهریوری یه چوب جادو داره

هرجا قدم بذاره بارون عشق می باره

سنبله توی دستت برکت بی کرانه

بذار تورو ببوسم همینجا بی بهانه !

 .

.

.

 نکته : اینو دلبسته واسه سپندارمذگان بهم داد ، اما اسم شاعرش رو نمی دونست . منم گشتم ولی چیزی پیدا نکردم! 

.

.

   + نویسنده - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩

جهالت

به نام ایزد متعال

..

من همیشه کتاب خوندن رو خیلی دوست داشتم . بابام یه سری کتاب قدیمی داشت که به ما اجازه نمیداد بخونیم . دلیلش هر چی که بود واژه ی ممنوع من رو راغب تر کرده بود واسه خوندن اونا . الان که فکر میکنم چیز خاصی هم نبودن ، یه چندتاییش کتابای عزیز نسین بود و سری کتابهای "اولین دانشگاه آخرین پیامبر" . یادمه بابام کتابهاش رو میذاشت تو کمدش و من ساعتها همونطور جلوی اون کمد کذایی می ایستادم و میخوندمشون . بعضیهاش اونقدر قدیمی بودن که برگاش زرد شده بود و اگه کامل بازش میکردی خورد میشدن و میریختن رو زمین ! روی همه شون هم تاریخ و محل خریدش یادداشت شده بود . انصافا از خوندنشون کلی چیز یاد گرفتم  ، بخصوص کتابای عزیز نسین که طنز هم بود .

خونه ی مامانی جونم ( به یمن وجود دایی ها و خاله های اهل کتاب ) یه کتابخونه دیواری قدیمی داشت که یه جورایی کعبه ی آمال من بود . چون هم توش کتاب رمان پیدا میشد هم کتابای علمی و فلسفی و هم مجله ها و بورداهای قدیمی.  ذائقه ی همه جور آجیل من باعث شده بود هم  "جیمز باند مامور 007 " رو خونده باشم ، هم " واقعه ی عاشورا " ، هم " داش آکل " و هم " مجله های " گل آقا" و "دانستنیها" و "ماشین"و البته بابت نمونه حتی یکیش هم مطالبی نداشت  که واسه سن من نوشته شده باشه. یادش بخیر : یکی از مشکلات اون موقع من کلمه ی تورم بود که تو "گل آقا" خونده بودم و تا مدتها تو این فکر بودم که معنی کلمه ی too ram چی میتونه باشه !؟ یا مطالب صفحه "عجیب تر از علم ، آنجا که علم از پاسخ باز میماند" تو  "دانستنیها "منو تا مدتها درگیر میکرد .

حالا که فکرشو میکنم میبینم بچه ی بدی نبودم که هیچ خیلی هم مثبت بودم . بزرگترین خلافم تو وقتای تنهایی ، موقعی که بجه ها تو فرصتی که از نبود پدر و مادرشون به دست میاوردن فیلمای ویدیویی ممنوع میدیدن یا اینور اونور تلفن میزدن ، میرفتم سراغ کمد کتاب !  البته همین مساله یه جور کلاس تندخوانی هم برای من شد . من توی دو روز " ربکا" رو خوندم . یا یه کتاب جیبی 700 صفحه ای – که اسمش دقیقا یادم نیست – رو تو یه بعداز ظهر تموم کردم !

تعریف از خود بسه دیگه . خودستایی آدم رو احمق جلوه میده .مخلص کلام اینکه من عاشق کتاب خوندنم .

معمولا من یه کتاب دست میگیرم و تا تمومش نکنم نمیرم سراغ کتاب دیگه ای .آخه به طرز وحشتناکی درگیر ماجرا میشم – چه علمی ، چه رمانتیک – بنابراین نمیتونم هم که بیشتر از یک ماجرا رو تعقیب کنم . مثلا حدود یک ماه پیش داشتم کتاب " کافکا در ساحل " رو میخوندم  ، اونقدر ازم انرژی میگرفت که مجبور میشدم وسط خوندن بلند شم یه چیزی بخورم بعد ادامه بدم ( البته این کتاب واقعا چیز عجیب و نادریه ) یا کتاب "جنگ و صلح " با اون همه اسمای عجیب و غریب روسی ، یا " پیامی در بطری" و ....

 " بابا لنگ دراز " ، " دشمن عزیز " ، " بر باد رفته " ، " کیمیاگر" ، " شازده کوچولو" ، " عطر سنبل عطر کاج " و ... رو هر وقت برمیدارم نمیتونم تا چند صفحه شو نخوندم بذارمش سرجاش . این درمورد مجله های " ایران جوان " و " گل آقا" و " بچه ها گل آقا" هم صدق میکنه . این مساله یه معضلی هم شده واسه دلبسته ، چون نمیتونه ازم بخواد که مثلا یه روز تعطیل – مثل بچه ی آدم – کتابخونه رو گردگیری کنم . اما ...

اما ، همه ی اینا رو گفتم که به اینجا برسم : بعضی کتابا مال آدم نیستن . یعنی هرقدر هم سعی کنی باز مثل ماهی سر میخورن و در میرن . نمونه ش " محاکمه " ی کافکا . تابحال 4-3 بار شروع کردمش ولی نتونستم تمومش کنم . یه جور ازم فرار میکنه . هیچ جوره درگیرش نمیشم . یا مثلا " شوهر آهو خانم " . 4بار شروع کردم ولی تا صفحه ی دویست هم نرسیدم . به همین دلیل یه روش ابداع کردم که ببینم آیا میتونم این آهوهای گریز پارو به دام بندازم یا نه . الان حدود دو هفته ست که چندتا کتاب رو باهم شروع کردم . با دلایل موجه . "جهالت " میلان کوندرا ، که خیلی خسته کننده ست ، " در اولین نگاه ... " نیکلاس اسپارکس ، که یه داستان عشقولانه ی درگیر نکننده ! ست ، و " ناتور دشت" جی.دی.سلینجر" ، که باید تا آخر هفته ی دیگه تحویل صاحبش بدم . اینطوری دارم خودمو مجبور میکنم "جهالت " رو که جزو دسته ی کتابای گریزپاست بخونم . دعاکنید روشم جواب بده . آخه چند تا شیطونک به نامهای " سه گانه ی دانته" ، " جان شیفته " ، " شوهر آهو خانم" ، " محاکمه " و " مایا" تو قفسه دارن خاک میخورن !!!

 

.

.

.

 

 

   + نویسنده - ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩

تنهایی

به نام ایزد متعال

.

·       تجربه به من ثابت کرده اگه کسی رو دوست دارم ، تاحد ممکن فاصله م رو ازش حفظ کنم . یعنی همون بتی که تو خیالم ازش ساختم رو همون طور تروتمیز نگه دارم ، هرچند وقت یکبار یه دستمال بهش بکشم و بذارمش سر جاش ، تو دلم . به هیچ وجه نباید با اخلاق یا خلق و خوش از نزدیک آشنایی پیدا کنم . آخه اونوقت باید اون بت طلا رو بذارم وسط یه کوله بار هیزم و با دستای خودم آتیشش بزنم . که اونوقت یه تیکه از دلم هم باهاش میسوزه.

.

.

 

·       چند وقتی هست که بدجور احساس تنهایی میکنم . آخه میگن آدمیزاد یه موجود اجتماعیه و من هم که از همین قماشم باید تو جامعه باشم که صد البته هستم ولی .... ولی اشکال کار اینه که این موجود اجتماعی باید حداقل یه دوست داشته باشه که من ندارم . اول به نظرم یه چیز عادی بود . یعنی فکر میکردم همه خودشونو یه جورایی تنها میدونن ، که یهو نمیدونم چطور این فکر به ذهنم رسید که آمار بگیرم . همون نصفه شبی به تمام کسایی که میتونستم sms دادم که تنها ترین آدمی که میشناسین کیه . یه تعدادیشون که اصلا جوابم رو ندادن . یه تعداد ی هم  یه کسایی رو اسم بردن ( یکی برام نوشت با همراه اول هیچ کس تنها نیست!!!) .   جالب اینکه هیچ کس اسم خودش رو نگفت .

.

.

.

 

   + نویسنده - ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩

نکته

به نام ایزد متعال

.

.

 

باد همیشه می وزد


میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با توست

.

.

 

   + نویسنده - ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩

یک رزومه ی موثر

به نام ایزد متعال

.

چند وقت پیش احتیاج پیدا کردم رزومه ی کاریم رو برای جایی بفرستم . ازونجا که تابحال نه رزومه ای نوشته بودم و نه اصلا میدونستم که چطور یه رزومه رو باید آماده کرد کلی جستجو کردم و خلاصه چند تایی مطلب پیدا کردم که خیلی بهم کمک کرد . اینجا مینویسم شاید به درد کس دیگه ای هم بخوره .

نکته : طی این کنکاش کردن ها یه سایتی پیدا کردم به اسم " بانک رزومه ی ایرانیان " . به خیال اینکه سایت معتبریه توش عضو شدم و خدارو شکر بعلت کمبود وقت مشخصات کاملم رو ننوشتم . اولین باری که میل باکسم رو باز کردم دیدم چهارتا ایمیل جدید به دستم رسیده با کلی پیشنهاد کار با درآمد فوق العاده چشمگیر . توجه داشته باشید که نه مدرک تحصیلیم رو ذکر کرده بودم ، نه محل سکونتم ، نه تخصص کاری و .... مطلقا هیچ چیز . جالب اینجا بود که یکی دونفری بهم پیشنهاد دوستی هم داده بودن !!!   

 .

.

نکاتی درمورد نوشتن یک رزومه ی موثر

·         پاکیزه و خالی از اشتباه بنویسید.

·         هدف و منظور خودرا بطور مشخص شرح دهید.

·         نقاط قوت خود را برای کارفرمایان معین کنید .

·         اطلاعات مهمتر را مشخص کنید .

·         به تواناییهای خود اهمیت بدهید .

·         از کلمات کلیدی بهره ببرید .

·         از کلمات اختصاری مربوط به حرفه استفاده کنید .

·         از کلمات تایید برانگیز بهره ببرید .

·         از آوردن ضمیر " من " خودداری کنید .

·         کلمات کلیدی را در متن مشخص کنید .

·         اطلاعات را خلاصه کنید .

·         لیستی از تجربیات اخیر آماده کنید .

·         به تجربیات خود کمیت بدهید .

·         زیاده گویی نکنید .

·         در مورد حقوق خود در رزومه مطلبی بیان نکنید .

·         از مطرح نمودن مسایل شخصی پرهیز کنید .

·         صادق باشید .

·         رزومه تان را خودتان بنویسید .

·         ویژگی های شخصی وابسته به شغلتان را اعلام کنید .

·         سازگاری خود را با محیط نشان دهید .

·         رزومه ای متعادل بسازید .

·         عنوان ها را کلی انتخاب کنید .

·         مثبت بنویسید .

·         سوابق کاری و مدارک تحصیلی باید از آخرین به اولین قید شوند .

·         عکس پرسنلی خودرا بصورت attach  یا در خود متن رزومه همراه کنید .

.

.

نمونه ای از یک رزومه

مشخصات فردی

§         نام و نام خانوادگی : -------

§         تاریخ و محل تولد : ---------

§         آدرس محل سکونت : --------

                             تلفن :  ---------       

§         پست الکترونیک :  ---------

تحصیلات :

§         کارشناسی ، مهندسی --------- ، دانشگاه ---------- .

§         دیپلم ، رشته --------- ، دبیرستان ------ ، منطقه ---- .

مدارک و دوره های کوتاه مدت :

§         گواهینامه مهارت فنی و حرفه ای ---------- ، مرکز ------- ، شهر ------ .

§         دوره ی آموزشی ------------ ، موسسه ی ----------- ، دانشگاه ----------- .

§         سمینار آموزشی ------------ .

§         دوره ی آموزش زبان ------------ ، آموزشگاه ------------ ، شهر ------- .

 

سوابق اشتغال :

§         -----------

§         -----------

§         -----------

افتخارات :

§         رتبه ی -------- در دوره ی -------- با معدل  ----- .

§         رتبه ی -------- در دوره ی -------- با درجه ی   ----- .

.

.

.

   + نویسنده - ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩

تردید

به نام ایزد متعال

s

از روزی که نوشتن وبلاگم رو شروع کردم تقریبا دو سال میگذره . تو این مدت اتفاقای زیادی افتاده . به خوب و بدش کاری ندارم ، مساله اینه که این اتفاقات تاثیر زیادی روی من ، نگرش من نسبت به اطرافیانم و کلا دید من نسبت به دنیا گذاشته . تا حد بسیار زیادی اعتقاداتم تغییر کرده ، دیدم نسبت به دنیا به طرز تاسف باری بدبینانه تر شده . حالا فهمیدم اینکه میگن "زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو" و " زندگی منصفانه نیست "رو بایستی خیلی سال پیش یاد میگرفتم ، درست همون موقعی که داشتن به اشتباه یادم میدادن که " جواب بدی رو با بدی نمیدن " .

قبل از اینکه برم مدرسه بین یه مشت پسر بزرگ شدم .  خلق و خوی ناآرام پسرانه با محدودیت میلیونی دخترانه معجونی شد به نام من . به سن مدرسه که رسیدم یکباره تمام دوستانم که پسر بودن تبدیل شدن به موجودات خطرناکی که باید ازشون پرهیز میکردم . از ترس پدر و مادرم به کسی که تا دیروز با هم تو کوچه بازی میکردیم حتی سلام هم نمیگفتم . از امروز بایستی با یه سری موجودات ناشناخته نازنازی که تا بهشون دست میزنی میزنن زیر گریه دوست بشم . پسرا رفتن اونور خط قرمز.

توی انتخاب دوست خوش شانس نیستم . اونایی که باحالن از صافی بابام رد نمیشن ، اونایی رو هم که بابام تایید میکنه گروه خونیشون به من نمیخوره . شاید یه جور لج و لجبازی باشه ، شایدم فقط اختلاف سلیقه س !؟  وقتی محصل بودم ، اصلا قید دوست و دوست بازی رو زدم و  چسبیدم به زندگی کاملا پاستوریزه ی خودم که خلاصه میشد به راه مدرسه – خونه یا کتابخونه – خونه .( تنها خلاف دوره ی تحصیلم گوش کردن به نوارای مبتذل بود . آخه تو خونه ی ما هر خواننده ای جز شجریان کوچه بازاری و مبتذله!!! ) هیچ وقت تو دوره ی دبیرستان شاگرد چشمگیری نبودم ، ولی اونقدری درس خوندم که خلاصه  بدون کلاس تقویتی و معلم خصوصی تونستم دانشگاه قبول شم . دانشگاه دنیای دیگه ای بود که منو بیشتر از قبل به این باور رسوند که نباید ازکسی توقع کمک داشت . خودتی و خودت . برای اثبات این فرضیه دوستان دوره ی دانشگاهم محدود شدن به یه سری طفیلی هایی که تا وقتی که یه واحدی رو با هم داشتیم و ازم جزوه و کتاب میخواستن دورم بودن ولی وقتی پای پیدا کردن کار و مراحل بالاتر تحصیلات و ازدواج و ... شد کلهم غیب شدن . البته نامردی نباشه چندتایی با معرفت هم توشون بود که خودم اگه با بیمعرفتی از دورم پرشون ندم ، هنوز هستن !

این مرحله هم گذشت تا رسید به دوره ی کار!!!  تو محل کار آخرین و مدرن ترین ورژن بی معرفتی و زیرآب زنی همیشه موجوده . بخصوص اگه از قشر جنس ضعیف باشی و بخوای سری تو سرها در بیاری . یادمه روزاولی که رفتم سرکار ، مدیر ناحیه – که خودش دیپلمه بود – خیلی بی ادبانه بهم گفت : نکنه فردا ازت کاری خواستن بگی من نمیکنم . تو اینجا با دیپلمت استخدامی ! ( بگذریم که من فقط قراردادی هستم ) . بعدشم ازونجا که تو خونواده ای بزرگ شدم که همیشه یادم دادن هرکاری رو یاد بگیرم چون به دردم میخوره چند تا از کارای همکارای قسمتهای دیگه رو با اصرار ازشون یاد گرفتم که در مدت کمتر از یک هفته رفت تو شرح وظایف خودم .

الان چند سالی هست که کرگدنانه! دارم اینجا کار میکنم ، جایی که روز اول شرط کردن اگه ازدواج کنم اخراجم . جایی که هراز چند گاهی که مشکلی پیش بیاد مدیر بربر تو چشام نگاه میکنه و میگه من هیچ وقت همکارای مردو نمیذارم برم طرف یه زن رو بگیرم که امروز و فردا باید بره . جایی که اگه منشی نباشه به صرف اینکه زنم باید به تلفنها جواب بدم . جایی که باید پابپای مردا کار کنم و اگه حق و حقوقم رو ندادن و خواستم اعتراض کنم بهم میگن تو که مجردی ، خرجی نداری  و اگه ازدواج کنم اخراجم میکنن .... 

.

.

 

 

 

   + نویسنده - ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩

آقای صفر بیگی عزیز

به نام ایزد متعال

امروز که به وبلاگ واران سر زدم خبری رو دیدم که خیلی ذوق زده م کرد . از صمیم قلبم برای آقای صفر بیگی  آرزوی موفقیت میکنم .

.

 سرویس: فرهنگ و ادب - ادبیات

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران .

نامزدهای بخش کتاب و بخش ویژه‌ی پنجمین دوره‌ی جایزه‌ی شعر خبرنگاران معرفی شدند.

به گزارش بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، هیأت داوری بخش ویژه‌ی پنجمین دوره‌ی جایزه‌ی شعر خبرنگاران متشکل از: مانا آقایی، محمدهاشم اکبریانی، علیرضا بهنام، سهراب رحیمی و الیاس علوی پس از بررسی و ارزیابی نزدیک به 60 مجموعه‌ی منتشرنشده از شاعرانی که تاکنون کتاب به چاپ نرسانده‌اند، 13 نفر را به عنوان نامزدهای بخش ویژه معرفی کرده‌اند. همان‌گونه که در اطلاعیه‌های قبلی اعلام شده، این بخش شامل شاعرانی می‌شود که تا این زمان مجموعه‌ی شعری به چاپ نرسانده‌اند.

اسامی 13 نامزد بخش ویژه به ترتیب حروف الفبا عبارت است از: 1- رمضان ابری، 2- پاکزاد اجرایی، 3- مهرداد احمدی، 4- امان پویامک (اهل افغانستان)، 5- مریم ترنج، 6- ستار جانعلی‌پور، 7- منیره حسین‌نژاد، 8- لیلا حکمت‌نیا، 9- زینب صابر، 10- حافظ عظیمی‌، 11- رضا مرتضوی، 12- مجیب مهرداد (اهل افغانستان)، 13- مریم ورشویی.

همچنین هیأت داوری بخش کتاب متشکل از: سوری احمدلو، محمدهاشم اکبریانی، علیرضا بهرامی، محسن فرجی و یاسین نمکچیان از میان بیش از 50 مجموعه‌ی شعر، 10 اثر را به عنوان نامزدهای خود معرفی کرد. این آثار همگی در سال 1388 منتشر شده‌اند.

اسامی شاعران (به ترتیب حروف الفبا) و اثر آن‌ها به این شرح است: 1- نرگس برهمند (به دنیا اعتماد کرده‌ام) 2- کروب رضایی (ما دانه‌دانه سنگ می‌خوریم) 3- آنا شکراللهی (فراوان کلمه است) 4- عباس صفاری (خنده در برف) 5- جلیل صفربیگی (عاشقانه‌های یک زنبور کارگر) 6- لیلا کردبچه) صدایم را از پرنده‌های مرده پس بگیر) 7- جواد کلیدری (یکی این همه گل را از دستم بگیرد) 8- سعدی گل‌بیانی (نی‌زن، جذامی و باد) 9- سهیل محمودی (بهار، ادامه‌ی پیراهن توست) 10- کیوان مهرگان (تو و جاده همدستید(

 

.

   + نویسنده - ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩