ای سال

به نام ایزد متعال

.

هر دم دردی از پی دردی ای سال

با این تن ناتوان چه کردی ای سال

رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت

صد سال سیاه بر نگردی ای سال

                                             قیصر امین پور

 

.

 

  ادامه مطلب  
   + نویسنده - ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩

هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم

به نام ایزد متعال

.

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟ کشیش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.  به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم.

این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای به کسب و کار کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را از گمراهی رها سازد، آماده کرد  .

                                                                        برگرفته از کشکول شایسته

 

.

 

   + نویسنده - ۳:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

گلچین گیلانی

به نام ایزد متعال

.

.

باز باران ،

باترانه ،

باگوهرهای فراوان

می خورد بر بام ِخانه

.

من به پشت ِ شیشه تنها

ایستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

.

شاد و خرم

یک دو سه گنچشک ِ پرگو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو

.

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی

.

یادم آرد روز ِ باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان:

.

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

.

از پرنده

از خزنده

از چرنده

بود جنگل گرم و زنده

.

آسمان آبی  چو دریا

یک دو ابر  اینجاو آنجا

چون دل ِ من

روز ِ روشن .

.

بوی جنگل  تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان میزدی پر

هرکجا زیبا پرنده.

.

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر ِ نیلوفر درخشان

آفتابی.

.

سنگها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دم به دم در شور و غوغا.

.

رودخانه ،

با دو صد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد  همچو مستان.

.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،

نرم و خوش در جوش و لرزه ،

توی آنها سنگ ریزه

سرخ و سبز و زرد و آبی .

.

با دو پای کودکانه

می دویدم همچو آهو ،

می پریدم از سر ِ جو ،

دور می گشتم زخانه .

.

می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر ِ چاه و بهر ِ چاله

می شکستم  کردخاله .

.

می کشانیدم به پایین

شاخه های بیدمشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک ِ سرخ و مشکی .

.

می شنیدم از پرنده

داستانه های نهانی

از لب ِ باد ِ وزنده

رازهای زندگانی .

.

هر چه می دیدم در آنجا

بود دلکش ، بود زیبا

شاد بودم ،

می سرودم :

.

" روز ! ای روز دلآرا !

داده ات خورشید ِ رخشان

این چنین رخسار ِ زیبا ،

ورنه بودی زشت و بی جان !

.

" این درختان

با همه سبزیّ و خوبی

گو ، چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر ِ رخشان !

.

" روز ! ای روز دلآرا !

گر دلآرایی ست از خورشید باشد .

ای درخت ِ سبز و زیبا !

هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "

.

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخساره ی خورشید ِ رخشان

ریخت باران ، ریخت باران .

.

جنگل از باد ِ گریزان

چرخ ها می زد چو دریا .

دانه های گرد ِ باران

پهن می گشتند هرجا .

.

برق چون شمشیر ِ برّان

پاره می کرد ابرها را

تندر ِ دیوانه غرّان

مشت می زد ابر ها را .

.

روی برکه مرغ ِ آبی

از میانه ، از کرانه ،

با شتابی

چرخ می زد بی شماره .

.

گیسوی سیمین ِ مه را

شانه می زد دست ِ باران ،

بادها با فوت ِ خوانا

می نمودندش پریشان .

.

سبزه در زیر ِ درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل ِ وارونه پیدا .

.

بس دلآرا بود جنگل !

به ! چه زیبا بود جنگل !

بس ترانه ، بس فسانه ،

بس فسانه ، بس ترانه ،

.

بس گوارا بود باران !

به ! چه زیبا بود باران !

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی ، پند های آسمانی :

.

" بشنو از من کودک ِ من !

پیش ِ چشم ِ مرد ِ فردا

زندگانی – خواه تیره ، خواه روشن –

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا !

.

نکته 1 : کرده خاله : چوب یا نیی است که سطل را بر آن می نهند و از چاه ها آب می کشند و مخصوص ِ گیلان و مازندران ِ غربی است. در جاهای مختلف آن را کرده خاله ، دولاخند ، دو کیتی ، دو خاله ، آبکش و امثال آن گویند .

نکته 2 :  آقای مهدی اخوان ثالث در تحقیق راجع به « بحر طویل فارسی » این شعر را از لحاظ صورت و قالب در زمره ی  « بحر طویل » می دانند و نوشتن آن را به صورت « بحر طویل » مناسب تر می دانند .

.

¬¬¬¬¬¬¬

.

دکتر مجدالدین میرفخرایی یا همون گلچین گیلانی که شاعر این شعر زیباست ، در شهریور 1289 تو محله ای نزدیک سبزه میدان رشت به دنیا اومد . تا پایان کلاس ششم تو رشت بود و بعد به خاطر شغل پدرش ، سید مهدی میرفخرایی ، به تهران نقل مکان کردند و دوره ی متوسطه رو به مدرسه ی " سیروس " و " دارالفنون " رفت و شاگرد اساتید بزرگی مثل "وحید دستگردی" و " عباس اقبال آشتیانی " بود . برای تحصیلات دانشگاهی به " دارالمعلمین " ( همون دانشسرای عالی ) رفت و تو رشته ی "ادبیات و علوم تربیتی " فارغ التحصیل شد .

در سال 1312 تو آزمون " اعزام به خارج دانشجویان " پذیرفته شد و از راه روسیه به اروپا رفت . مدتی تو فرانسه و انگلیس بود . موقع جنگ جهانی دوم که دانشگاه های لندن بسته شدند ، کمک هزینه ی تحصیلیش از طرف دولت ایران قطع شد و گلچین برای امرار معاش کارهای مختلفی مثل رانندگی آمبولانس، گویندگی فیلم ها و رادیو ، ترجمه ی خبر و مقاله انجام داد . بالاخره در سال 1947موفق شد مدرکش رو تو رشته پزشکی با تخصص " بیماری های سرزمین های گرمسیری " بگیره و به مقام مشاور پزشکی سفارتخانه ایران برسه .

گلچین سه بار ازدواج کرد :  اولین بار زمانی که فقط سیزده سال داشت با دختری از بستگان که هم سن و سال خودش بود به نام " جلیل السادات " ، که حاصلش دو بچه به نام های "پرویز میر فخرایی " و " طلیعه میر فخرایی " بود . دفعه ی دوم با یک پرستار ایرانی به نام " ایران دخت مغناط " تو لندن که باز خیلی زود از هم جدا شدند . یه دختر به نام " ژنرل " از این ازدواجش داره . بار سوم هم ، اوایل دهه ی 1960 میلادی ، با خانم " شهین جوری تبریزی " ازدواج کرد که این بار " به آرامش نسبی دست پیدا کرد. " ولی متاسفانه خودش خیلی زود بر اثر بیماری فوت میکنه .

گفته شده « کسانی مثل " فروغ فرخزاد " و "محمد زهری" متاثر از سبک نو گرای او بودند» . گلچین گیلانی از پیروان شعر نو بود . با این وجود تو قالب های کلاسیک مثل : چهارپاره ، مثنوی ، دوبیتی و ترکیب بند هم شعر داره .

از کوهستان ناله ی نی می آید

از تاکستان مژده ی می می آید

در خانه نشسته ام پر از مهر و نیاز

آهنگ ِ خوش ِ گام ِ تو کی می آید

¬¬¬¬¬¬¬

این هستی را که روز و شب کاستمش

تو خود دادی ، من ز تو کی خواستمش

با این همه هر دمی که رفت از دستم

با یار و سرود و باده آراستمش

.

با وجود اینکه وقتی بیست و چهار سالش بود از ایران رفت و هرگز هم برنگشت ولی با چاپ اشعارش تو مجله ی "سخن" همیشه تو ایران حضور داشت .

.

مرغی یکی دو بار سرود و پرید و رفت

پوسیده برگ ها ی کهن را درید و رفت

رفت و به یادگار ازو یک فسانه ماند.

.

رفت افسانه گویت فسانه

دیگر از او نیابی نشانه

مرد . با آنکه او خود خدا بود :

آفریننده ای جاودانه .

.

رفت آنکس که کوهی کهن را

از گذرگاه ِ گوینده برداشت .

سرو ِ پوسیده را سرنگون کرد

دانه ای نو در این سرزمین کاشت .

 

یاوه گویان بسی یاوه گفتند

باز هم یاوه خواهند گفتن .

آنکه خواند تو را ای فسانه !

یاوه ها را نخواهد شنفتن .

.

 

کشور شعر را نیست مرزی .

شهر تقلید دروازه دارد .

پیروی از بزرگان ِ دیرین

گرچه خوب است ، اندازه دارد .

.

ای فسانه تو ای شعر جاوید

زاده ی مغز نوساز نیما !

مرگ او را اگر کرده خاموش

از تو زنده است آواز ِ نیما.

.

مرغی یکی دو بار سرود و پرید و رفت .

آهنگ تازه ای به دلم آفرید و رفت .

رفت و تکان بال و پرش جاودانه ماند ...

.

(همون طور که پیداست شعر فوق رو برای نیما گفته )

.

دو سه تا شیشه ز خون ِ دگرانم دادند

دو سه تا ماه ِ دگر بیهده جانم دادند

این چنین بخشش ِ کم پایه بپرسید چرا ،

بس نبود آنچه به یک عمر نشانم دادند ؟

زین همه رنگ ِ دلآرا که جهان راست چرا

گچ کشیدند به چشم و یرقانم دادند ؟

سرزنش کم کن اگر نیست مرا بار و بری

شصت سال است که چون شاخه تکانم دادند

ای پرستار زمانی که محصل بودم

دلبرانی چو تو چندی هیجانم دادند

ای پرستار به نبضم تو چه ها می شمری

سود اگر بود ز کف رفت و زیانم دادند

هم اتاقم دو سه شب درد کشید و در رفت

گفت تابوت به جای چمدانم دادند 

.

میرفخرایی چند روز بعد از سرودن این شعر در اثر بیماری سرطان خون در 29 آذر 1351 برابر با 20 دسامبر 1972 تو لندن از دنیا میره . روحش شاد .

.

نکته : امیر هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )  که در تاریخ ششم اسفند ماه 1306 در رشت به دنیا اومد ، پسرخاله ی گلچین گیلانیه !

.

 

 

   + نویسنده - ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

یادش بخیر

به نام ایزد متعال

.

امروز سر ناهار یه دفعه از لای پرده ها چشمم افتاد به بیرون از پنجره . (حکمت پرده اینه که داخل خونه پیدا نباشه ولی فقط ماییم که خودمون رو از دیدن بیرون محروم کردیم . به لطف این پرده های سه لایه ، اگه ساعت نباشه نمیفهمیم که الان روزه یا شب ، بارونه یا آفتاب . ) چشم اندازم سه تا دیوار سیمانی بود با یه تیر برق و کلی سیم . بی انصافا دیوارای سمت مارو  حتی مرمر نزدن دل آدم نگیره . یهو یاد قدیما افتادم ....

یادش بخیر. خیلی سال پیش رو می گم ، وقتی اون خونه بودیم . سر ظهر ، موقع ناهار ، در ایوون رو باز می ذاشتیم و باغچه رو تماشا میکردیم . گنجیشکا تو سر و کله ی هم می زدن و به زور به بچه هاشون پریدن یاد میدادن . کبوترا و قمریا دنبال هم میکردن و بق بقو را مینداختن . گربه ها تا بوی غذا به دماغشون می خورد رو پشت بوم صف می کشیدن و گنجشکا با دیدن اونا در می رفتن .

روزای بارونی ، اولین قطره های بارون که میافتادن ، بوی خاک بلند می شد و آدم حظ می کرد از این همه لطافت .

هرروز - صبح و ظهر و شبم نداشت - وقت و بی وقت ، تا مامان سرش به کارش گرم می شد ، یا تا می رفت که یه چرت بزنه ، حمله می کردیم سمت خونه ی مامانی .خونه شون روبروی خونه ی ما ، درست اون سمت کوچه بود . ازونجا که دست هیچ کدوممونم به زنگ نمی رسید فقط داد می زدیم " مامانی درو باز کن " .  مامانی هم بنده خدا با اون پادردش – از وقتی یادمه پاش درد می کرد ، اینقدر که از خودش کار کشیده بود – می اومد و درو برامون باز می کرد . بعد انگاری که ویزای بهشت رو داده باشن دستمون تو باغا می دوییدیم و مامانی هم هی میگفت " مواظب بیبید تمش شیمه پا دورون نشه " . چقدر بخاطر ما حرص می خورد .

خاله ها از دستمون عاصی بودن . درس داشتن آخه . به مام که نمی تونستن بگن ساکت . آخه مگه می شه یواش جیغ کشید ، آخه مگه می شه یواش لی لی بازی کرد .

عشقمون این بود که دایی غروب بیاد ، تو جیبش همیشه یه چیزی داشت . یا با اون ماشینش مارو می برد آمریکا !!!  یا می بردمون سینما و هر چند دقیقه یه بار یکی مون بود که می خواست بره .... . اولین ساعتمو دایی برام خرید . خیلی از اولینا رو خونه مامانی تجربه کردیم  . همه مون . همه ی نوه ها . چه ماها که مامانمون شاغل بود ، چه اونا که مامانشون خونه دار بود و به هوای ما همیشه اونجا بودن  . مامانی شده بود مامانمون .

خدا بیامرزه حاجی بابارو . سر ظهر که از مغازه می اومد ، تا میخواست یه لقمه ناهار بخوره ، چها پنج تا بچه ی تخس می ریختن دور و برش . یاد ندارم اون یا مامانی یکی مونو دعوا کرده باشن . حتی وقتی که بخاطر اون بشقاب که تهش عکس طاووس داشت با هم کشتی می گرفتیم ، یا برای استخون توی آبگوشت داد و قال راه مینداختیم .

کوچیکترینمون – پسرخاله - الان اول راهنماییه . اون دیگه شانس اینو نداشت که خاطرات روزای بچه گی مارو تجربه کنه . آخه مامانی مریضیش شدید تر شده بود . مرتب تپش قلب داشت . همه ش دکتر و بیمارستان و آمبولانس . نمی دونم آیا کس دیگه ای هم هست که مثل مامانی اینقدر خوب و مهربون و دوست داشتنی باشه و این همه عذاب و درد کشیده باشه !؟  

میگن درد و بیماری باعث میشه گناهای آدم بخشیده بشن . مگه مامانی گناهی هم داشت؟ خدا می خواد همه ی آدمای خوب برن بهشت ، مگه خوب تر از مامانی هم کسی بود؟ اگه آدمی مثل اون نره بهشت پس کی میره؟ چهل و شیش روز درد رو تحمل کرد. تو آی سی یو . آخرش چی ؟ همه براش دعا کردیم که خوب شه . این خوب شدنه ؟ میگن خودش راحت شد . آخه چرا ؟ چرا باید اینجوری راحتی رو می دید . می دونم الان پیش مامان باباشه . پیش حاجی بابا. پیش خاله . حتما دلش خیلی براشون تنگ شده بود ولی مگه دل ما براش تنگ نمیشه؟  چرا خدا ؟ چرا؟

.

.

.

 

 

 

 

   + نویسنده - ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

مادربزرگ و مرگ در 3 اپیزود

به نام ایزد متعال

.

1

مادربزرگ را به بیمارستان می برند

دو فرشته

زیر بغلش را گرفته اند

.

2

مادربزرگ را

پیچیده در ملافه ای سفید می آورند

هنوز

کلید صندوقچه اش

بر گردنش آویزان است

.

3

روی قبر مادربزرگ آب می ریزم

خواب هایش گل آلود می شوند

.

                                                        عاشقانه های یک زنبور کارگر

                                                                جلیل صفر بیگی

.

.

.

 

   + نویسنده - ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩

اینکه خاک سیهش بالین است

به نام ایزد متعال

.

چقدر تلخه در این روزهای پایانی سال که به عید نزدیک میشیم ، خبر از پرکشیدن عزیزی رو بشنویم . تلخ تر اینه که کسی رو دوست داشته باشیم و اون سوگوار از دست دادن عزیزی بشه . همین الان خبری رو دیدم که کاش غلط بود . برای بازماندگانشون آرزوی سلامت میکنم . واقعا نمیدونم دیگه چی میتونم بگم.

.

.

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران

سرویس: اجتماعی - حوادث

رییس پلیس راه گیلان گفت: بی‌احتیاطی راننده پیکان و تخطی از سرعت مطمئنه موجب بروز حادثه تصادف رانندگی و مرگ «عباس امیری» بازیگر سرشناس کشورمان شد.

به گزارش سرویس «حوادث» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، غلامرضا سیری در این باره گفت: امیری یکی از سرنشینان یک دستگاه سواری پیکان بود که صبح شنبه از مسیر رشت به فومن در حرکت بود.

وی علت این حادثه را بی‌احتیاطی راننده پیکان و تخطی او از سرعت مطمئنه عنوان کرد و گفت: خودروی پیکان با انحراف به طرف راست به یک اصله درخت در حاشیه جاده در منطقه فلاح‌آباد در پنج کیلومتری فومن برخورد می‌کند و واژگون می‌شود.

رییس پلیس‌راه گیلان با اشاره به اینکه مرحوم امیری توسط امدادگران و مأموران پلیس به نزدیک‌ترین بیمارستان انتقال می‌یابد، افزود: تلاش پزشکان برای نجات مرحوم امیری بی‌نتیجه ماند و این بازیگر توانمند جان خود را از دست داد.

http://news.parseek.com/

.

.

.

   + نویسنده - ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩

چیست آزادی

به نام ایزد متعال

.

بسته در زنجیر آزادی ست سرتا پای من

بَرده ام ای دوست وآزادی بود مولای من

گرچه آزادیست عکس بردگی در چشم خلق

مجمع آن هر دو ضد اینک دل شیدای من

 چیست آزادی؛ ندیدم لیک می دانم که اوست

مرهمی راحت رسان بر زخم تن فرسای من

من نه مردم لیک چون مردان به بازار وجود

های و هویی می کند افسانه ی سودای من

پر کند ای مرد آخر گوش سنگین تو را

منطق گویای من ، شعر بلند آوای من

من نه مردم لیک در اثبات این شایستگی

شور و غوغا میکند افکار مردآسای من

ای برادر گر به صورت زن همال مرد نیست

نقش مردی را به معنی بنگر از سیمای من

عرصه ی دید من از میدان دید توست پیش

هم فزون زادراک تو احساس ناپیدای من

باش تا بینی که زن را با همه فرسودگی

صورتی بخشد نو آیین طبع معنی زای من

از تو گر برتر نباشد جنس زن مانند توست

گو ، خلاف رأی تو مغرور باشد رأی من

در ره احقاق حق خویش و حق نوع خویش

رسم و آیین مدارا نیست در دنیای من

پنجه اندر پنجه ی مردان شیرافکن زنم

از گری چون سر برآرد همت والای من

باکی از توفان ندارم ساحل از من دور نیست

تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من

من به فکر خویشم و در فکر هم جنسان خویش

گر نباشد ؛ گو نباشد مرد را پروای من

گر به ظاهر ناتوانم لیک با زورآوران

کوهی از فولاد گردد خود تن تنهای من

زیردستم گو مبین ای مرد کاندر وقت خویش

از فلک برتر شود این بینوا بالای من

                                             

..شاعر این شعر ، عالمتاج قائم مقامی ( ژاله ) ، اسفند ماه سال 1262 تو فراهان به دنیا اومده . اون  نواده ی پسری قائم مقام فراهانیه ( معلم و مرشد امیرکبیر ) . کسی از شاعر بودنش خبر نداشت . بعد از مرگش پسرش به طور اتفاقی دفترشعرهاش رو پیدا و حدود بیست سال بعد یعنی سال 1345 چاپش میکنه .

گفته شده تو "میدان شعر زنان ایران" اسم پنج قهرمان وجود داره : رابعه بنت کعب قزداری ، مهستی گنجوی ، عالمتاج قائم مقامی ، پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد. جالب اینکه من مثل بیشتر ایرانی ها تابحال حتی اسم مهستی و عالمتاج رو نشنیده بودم . این جای تاسفه که حتی تو کتابای درسی دوران مدرسه که شعر شاعرای ترک و افغان رو چاپ کردن هم اسمی ازشون نیومده ! 

جایی خوندم که " ژاله در جسارت فکرو اندیشه پیشکسوت فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی است." عالمتاج تو ناز و نعمت بزرگ شده بود ولی ازدواج ناموفقی با یه مرد لشکری و سیاسی به نام علی مراد خان بختیاری داشت . اون یه دختر 16-17 ساله بود و شوهرش حدودا 50 ساله که یه مرد خشن ایلیاتی بود ، فقط اهل شکار و کوه و دشت . تو مدت کوتاه دوران همسرداری اونقدر اذیت شد که حاضر شد بچه ی کوچیکش رو ول کنه و برگرده به خونه ی پدریش ، بدون اینکه حتی طلاق بگیره.

تاج عالم گر منم بی گفتگوی                    خاک عالم بر سر عالم کنی

فهمیدن و دونستن زیاد برای یه زن تو اون دوره مثل شکنجه بود :

کاش بالای فکر سرکش من

با تقاضای عصر هم بر بود

یا که مغزی چنان که هست مرا

در سر مرد نفس پرور  بود

یا در این سر به جای مغز فهیم

مغز خر بود ، مغز استر بود

ور میسر نمی شدی باری

آرزوی دلم میسر بود

 

پسرش ، میرزا حسین خان بختیاری ، چهارم آبان 1279 در حسین آباد تهران به دنیا اومد . از بچه گی که مادرش رو ندید ، تو نه سالگی هم پدرش رو از دست داد . برادرای ناتنی هم حسابی سرش کلاه گذاشتن و مال و اموال بجا مونده از پدر رو بالا کشیدن . خلاصه کلی بدبختی کشید. شاید به همین دلیل هم هست که اسم پژمان رو واسه خودش انتخاب کرده.

سوار کاری و تیراندازی رو تو روستای آبا و اجدادیش " دشتک " یاد گرفت . بعد از یاد گرفتن قرآن از خواهر و پدرش ، و علوم جدید از مدارس تهران ، تحصیلاتش رو تو مدرسه ی " سن لویی " ادامه داد و زبان و ادبیات فرانسه یاد گرفت ( با نیما یوشیج همکلاس بود!). و چون فن تلگراف و بی سیم  بلد بود ، تو وزارت پست و تلگراف استخدام شد ( سال 1337 بازنشسته شد ).  دوسال شاگرد بدیع الزمان فروزانفر تو تهران ، و  ادیب نیشابوری تو مشهد بود تا اینکه عضو انجمن ادبی وحید دستگردی  شد و بعدش با هم مجله ی " ارمغان " رو منتشر کردن. البته قبلش هم سردبیر مجله ی " فکر آزاد" احمد بهمنیار بود . بعدها هم مجله ی " پست ایران" رو با نصراله فلسفی درآوردن .

کتابهاش : دیوان اشعار ، محاکمه شاع ، تاریخ پست و تلگراف و تلفن ، کویر اندیشه ، اندرز یک مادر .

تصحیح : ترانه های خیام ، پنج گنج نظامی ، دیوان حافظ ، دیوان جامی .

ترجمه : بعضی از کتابهای ژان ژاک روسو ، شاتو بریان ، بالزاک .

به سبک قدیمی شعر میگفته و بیشتر مثنوی. اما غزل و قصیده هم داره . با توجه به زندگی اندوه باری که داشته میشه حدس زد که مایه ی شعرهاش اغلب غم آلود باشه .

در کنج دلم جز تو کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد

دل را به کف هرکه نهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

دل خانه ی عشقست خدایا به که گویم

کآرایشی از عشق ِ کس این خانه ندارد

گفتم مه من ! از چه تو در دام نیفتی

گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا

ده روزه ی عمر اینهمه افسانه ندارد

.

پژمان دوم آذر 1353 بر اثر بیماری سرطان درگذشت.

.

.

تذکر : این متن  از آقای مجید مشفق تو وبلاگ نوای نای بود : میرزا حسین بختیاری فرزند علی مراد خان امیر پنجه ای بختیاری دایی حاج علی قلی سردار اسعد بختیاری از مردان سلحشور و جنگ جوی بختیاری و مادرش عالمتاج از زنان فاضل و شاعر بود که ژاله تخلص می کرد و از خاندان میرزا فتح اله فرزند میرزا علی پسر میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی ثانی و با سبکی دیگر یکی از چیره دست ترین سخنوران زن در سراسر ادبیات فارسی است که با فکری آزاد بر ترک تازی مردان می تاخت و حقوق پای مال شده ی زنان را مخالف نص صریح قرآن مجید میدانست.

«خواستم در مورد علی مراد خان اجحاف نشه و فمنیستی به قضیه نگاه نکرده باشم و یه طرفه حکم بدم که طرف ظالم مطلق بوده ؛ زنش رو اونقدر چزونده که حاظر شده جگر گوشه ش رو ول کنه و جونش رو برداره و بره. ولی انصافا ترکیب یه مرد نظامی با یه زن شاعر مسلک میشه موجود غمزده ای  به نام پژمان ! »

.

عالمتاج قائم مقامی سال 1325 تو تهران به رحمت ایزدی رفت.

.

روزگار شما نیامدگان

بامید خدای خوشتر باد

خانه ی عشق ما سیه دل بود

کاخ عمر شما منور باد

شاخ آمالتان همیشه بهار

نخل امیدتان برآور باد

بر شما دختران آینده

زندگی جمله نور و شکر باد

از سرشک غم و نشاط شراب

چشمتان خشک و کامتان تر باد

اختران را اگر اثر باشد

روزتان خوش ز سیر اختر باد

آسمان را دگر شود رفتار

زندگی را نظام دیگر باد

زن برون آید از اسارت مرد

ور فراتر نشد برابر باد

من نگویم که همچو ما آن مرد

خار در پای و خاک بر سر باد

قرن ها بوده جنس زن مقهور

قرن ها جنس زن مظفر باد

.

..

 

   + نویسنده - ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩