غریبه

به نام ایزد متعال

.

به رنگ سبز بارانی غریبه

به عشقی پاک می مانی غریبه

اگرچه با نفس هایم غریبی

غمم را خوب می دانی غریبه

به دیدارم نمی آیی غریبه

تو هم دیری ست تنهایی غریبه

اگرچه اندکی دلواپسم من

ولی دانم که می آیی غریبه

شروعی تازه تر دارم غریبه

کمی میل سفر دارم غریبه

اگرچه دور دورم از هوایت

ولی از تو خبر دارم غریبه

غروبی خسته می آیم غریبه

به پای بسته می آیم غریبه

بمان در انتظارم دیر یا زود

شبی آهسته می آیم غریبه

                             ( هرچی گشتم اسم شاعرش رو پیدا نکردم)

.

.

   + نویسنده - ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠

رفتنت آغاز ویرانیست

به نام ایزد متعال

.

این روزا کلی شعرای عشقولانه ی باحال به دست آدم می رسه :  یا اس ام اسی یا تو وبگردی ها . بچه ها هم دست به دستشون میکنن ، بدونن اینکه بدونن اصلن این شعر واسه کی و تو چه شرایطی سروده شده  .

چند ماه پیش  یه شعر خیلی جالب پیدا کردم که هر چی گشتم اسمی از شاعرش پیدا نبود که نبود . امروز – دوباره -  طی یک جستجوی 3-2 ساعته  خلاصه موفق شدم. ولی بیشتر از اینکه خوشحال شم دلم گرفت . ادامه رو بخونید تا خودتون متوجه شید .

.

.

 

  ادامه مطلب  
   + نویسنده - ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

عشق

به نام ایزد متعال

.

در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.

دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت بود.

خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.

هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود جنون دستش را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.

به همین دلیل است که می‌گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می‌شود.

پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.

.بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانه‌های روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس می‌نامیدند.

در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.

.

.

 

   + نویسنده - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

دلبسته بهارنارنج

به نام ایزد متعال

.

میان جان دو انسان ، چنین به هم نزدیک

چقدر فاصله ، آخر چقدر فاصله ؟ آه

چقدر ماندن در هاله ی تبسم و شرم

چقدر بودن در پرده ی سکوت و نگاه

.

چقدر دوری از آفتاب آن لبخند

چقدر محروم از سایه سار آن گیسو ؟

چقدر باید سر کرد بی نوازش او ...

چقدر ؟

.

چقدر ... چقدر ...

 به اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها ؟

به حکم مبهم تقدیر سر نهادن ها

.

بشر چقدر به درمان عشق درمانده ست ...

مگر چقدر از این عمر بی ثمر مانده ست ؟

.

مگر چه کاری خوشتر ز دوست داشتن است ؟

مگر که عشق گناهی برای مرد و زن است ؟

چقدر باید بر این گناه تاوان داد ؟

چقدر باید خاموش ماند تا جان داد ؟

.

چقدر پرسه زدن در خیال با اندوه ؟

چقدر صبر ؟ چه صبری ! به سهمگینی کوه !

چقدر سرخ شدن زیر تازیانه ی شوق ؟

چقدر بی تو نشستن در این سکوت و ستوه ؟

.

چقدر بی تو به دنبال خویش گردیدن ؟

کویر حوصله را بی تو در نور دیدن ؟

.

میان جان دو عاشق چنین به هم نزدیک

چقدر باید مشتاق ماند و صبور ؟

چقدر باید نزدیک بود و از هم دور ؟

چقدر ؟ ... چقدر ؟ ...

                             

                              فریدون مشیری

.

 

 

 

   + نویسنده - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

شاد شدن یا نشدن ، مساله اینست!

به نام ایزد متعال

.

امروز صبح که اومدم شرکت دیدم ولوله برپاست . از قرار معلوم بخشنامه اومده که از امروز تا بیست و پنجم فروردین فروش تعطیله . چرا ، چون افزایش قیمت داریم !

کلی ذوق کردم و شاد شدم که : بله ، مرخصی واسه خودش اومد ، واسه عید که خرید نکردم ، یعنی اینقدر کار ریختن سرمون که وقت نشد برم . الان برم پولامو خرج کنم !

اما وقتی نشستم و حساب کتاب کردم دیدم این که نمی شه . قرارداد سه ماه ی ما که شامل پنج روز تعطیلی اول سال نشده ، پس پایه حقوق کامل نیست . فروشم که نداریم پس پورسانت خبری نیست . اضافه کارم که نداریم ، آخه تو فروردین کار نداشتیم که تازه اضافه هم بمونیم . با این حساب فروردین حقوق بی حقوق !!!

تازه بعد از این قضایا فکر کردم که لابد وقتی شکلات و آبنبات و سس و بستنی  گرون بشن ، کرایه ها هم گرون می شن . کرایه ها که گرون بشن ... دیگه فکر نکردم . تصمیم گرفتم عوض مرخصی رفتن و خرید کردن ، پولامو نگه دارم واسه خرجهای ضروری .

.

.

 

   + نویسنده - ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

شانزدهم فروردین 1347

به نام ایزد متعال

 

مارتین لوتر و مارتین لوتر کینگ دو تا از آدمهایی هستند که تاریخ رو تحت تاثیر قرار دادن . از اونجا که شباهت اسمی دارن خیلی ها ممکنه اونا رو باهم اشتباه کنن یا حتی فکر کنن که یکی هستن !!! خودم مطلبی گذاشته بودم به اسم " هیچ کس را در جهنم راه نمی دهم ." با این خیال که متن مربوط به دکتر لوتر کینگه . دوباره که خوندمش متوجه اشتباهم شدم . از اونجا که خودمم اطلاعات کافی نداشتم کمی تو اینترنت جستجو کردم و حاصلش شد این :

 

مارتین لوتر، فرزند هانس، کارگر معدن و همسرش مارگارت لینده مان، است. زادروز وی ۱۰ نوامبر ۱۴۸۳ در آیزلبن آلمان می باشد. مارتین دوران تحصیلات مقدماتی را در شهرهای مانزفلد، ماگدبورگ و آیزناخ به پایان رسانید و از سال ۱۵۰۱ به تحصیل در دانشگاه ارفورت در رشته هنر پرداخت و پس از کسب مدرک لیسانس به خواسته پدرش در رشته حقوق ثبت نام کرد که پس از دوماه ترک تحصیل نمود. ( پدر مارتین آرزو می کرد او در آینده به قاضی ثروتمندی بدل گردد. )

ظاهرأ وقوع یک رعد و برق باعث تغیر مسیر زندگی مارتین شد. وحشتی غیر قابل توصیف وجودش را فراگرفت، به درگاه خدا پناه آورد و به آنای مقدس قسم خورد که می خواهد تارک دنیا شود.

دوهفته بعد درتاریخ ۱۷ ژوئیه ۱۵۰۵ میلادی وارد خانقاه آگوستین در ارفورت شد. پس از کسب رتبه کشیشی و آغاز تحصیلات خود در رشته الهیات در سال ۱۵۱۱ میلادی به رم فرستاده شد. پس از بازگشت از رم، به شورای کلیسائی ویتنبرگ منتقل گردید.

لوتر در سال ۱۵۱۲ میلادی به دریافت درجهٔ دکترا در رشته الهیات و کرسی استادی نایل شد. در سال های ۱۵۱۳ میلادی - ۱۵۱۸ میلادی، لوتر در طول تدریس ِ بخش هایی از کتاب مقدس ( مزامیر - رومیان - غلاطیان - رساله به عبرانیان) هرچه بیشتر به اختلاف نظر خود با کلیسای سنتی پی برد ولی هیچ گاه به جدائی از کلیسا نیندیشید.
در سال ۱۵۱۷ میلادی ( احتمالأ در ماه اکتبر )، طبق رسوم دانشگاهی آن دوره، به منظور ایجاد بحث، اعلامیه ای مبنی بر ۹۵ تز در زمینه کاربرد دریافت مالیات از طرف کلیسا و نقش پاپ، صادر کرد. این اعلامیه که در افکارعمومی با اقبال و طرف داری از لوتر همراه بود، آغاز جنبش رفورماسیون محسوب می شود.

کلیسای رم، لوتر را کافر اعلام کرد و خواهان تحویل وی به رم و مجازات نامبرده شد. فریدریش سوم، حاکم زاکسن باسیاست بی طرفانه ای موفق شد که محاکمه و بازجوئی لوتر را از رم به آگسبورگ منتقل و توسط نماینده پاپ، اسقف توماس کایتان بازجویی شود. لوتر از پس گرفتن نظرات خود سر باززد و بازجویی بدون نتیجه ماند. حکمران نیز از تحویل لوتر به کلیسای رم خودداری نمود.

در مباحثه عقدیدتی که در لایپزیک بین لوتر و استاد الهیات و مفسر انجیل ژ. اک انجام گرفت، لوتر درمقابل سؤالات انحرافی مطروحه، معصومیت پاپ را تحت سؤال قرار داد. پاسخ شورای کلیسایی به گردن کشی لوتر، مصوبهٔ پاپ و حکم تبعید وی بود که نامبرده به جای رعایت مهلت شصت روزه، نامه ای به عنوان نجیب زادگان مسیحی ملت آلمان ارسال و مصوبهٔ پاپ را در برابر دروازه شهر ویتنبرگ همراه با رسالات احکام شرعی به آتش کشید. با این عمل، جدائی لوتر از کلیسای رومی مسجل گردید.

هم زمان با تاجگذاری کارل پنجم در شهر آخن به تاریخ ۲۳ اکتبر ۱۵۲۰ میلادی، به لوتر اجازه داده شد که به منظور رعایت سلسله مراتب سلطنتی و دریافت مصونیت سیاسی، در مجلس حکومتی شهر ورمز برای پاسخ گوئی به جرایم مطروحه، حاضر شود. در دوجلسه متوالی، مارتین لوتر از مواضع خود به ویژه در ارتباط با رسالات رفورماسیونی، نامهٔ سرگشاده به «نجیب زادگان مسیحی ملت آلمان» و تشبیه مسؤلان کلیسای رم به زندان بانان ِبابیلون و نظریهٔ « آزادی یک انسان مسیحی »، دفاع نمود و هرگونه عقب نشینی از جایگاه عقیدتی خود را منتفی اعلام کرد. فرمان دادگاه علیه لوتر و طرف دارانش در سرتاسر منطقهٔ حکومتی آلمان رسمیت یافت و از آن پس زندگی لوتر در خطر دایمی قرار گرفت.

فریدریش سوم برای خنثی کردن توطئه های احتمالی علیه لوتر، مخفیانه در راه بازگشت از وُرمز، دستور ربودن وی را صادر کرد. لوتر، به مدت ده ماه در وارتبورگ با نام مستعار زندگی می کرد.

در این فرصت، مارتین لوتر ترجمهٔ کتاب مقدس انجیل عهد جدید را آغاز نمود و این کار بزرگ را در مدت کوتاه یازده ماه به ثمر رساند (از ماه مه ۱۵۲۱ میلادی تا مارس ١۵٢٢ میلادی). در سال ۱۵۲۵ میلادی هم زمان با انقلاب دهقانی در آلمان و جنبش اومانیسم مسیحیان و نظرات آزادی خواهی در عمل ِ اراسموس فن روتردام، همچنین جنبش تجددخواهی اسپریتوالیسم که همگی از پشتیبانان لوتر بودند، مورد انتقاد وی قرار گرفتند و بدین ترتیب خط تمایزی بین خود و دیگران ترسیم نمود.

لوتر زبان عبری آموخته بود و به ستایش یهودیان به عنوان «قوم برگزیده ی خداوند» می پرداخت. او به سال ۱۵۲۳ م کتابی تحت عنوان « مسیح، یک یهودی زاده شد » نگاشت و به ستایش از آموزه های یهودی پرداخت. « آبراهام بی الیزر هالوی » خاخام کابالیست معتقد بود که « لوتر در پنهان فردی یهودی بود و می کوشید تا مسیحیان را آرام آرام به یهودیت متمایل نماید ». در « دانشنامه یهود » نیز لوتر را « یهودی پنهانکار متجدد » نامیده اند و خود لوتر در اوج کشاکش با کلیسای کاتولیک گفته بود:

« روی سخنم با کاتولیک ها است، اگر از این که مرا کافر بنامند خسته شده اند، بهتر است مرا یهودی بنامند » لوتر با تمجید از یهودیان [ که او مدعی است « حامل برترین خون ها در رگ های خود هستند و روح القدس به واسطه ی آن ها کتاب مقدس را به اقصی نقاط دنیا برد » ] آن ها را « اربابان حقیقی » نامیده و غیر یهودیان را « سگان جیره خوار اربابان حقیقی » نامیده بود.

در تاریخ١٣ ژوئن ١۵٢۵، لوتر با کاترینا فن بورا ازدواج و طی زندگی مشترک خود دارای سه پسر و سه دختر شدند. سال های اول رفورماسیون صرف استحکام پایه های داخلی جنبش شد که در این راه لوتر از کمک های شایان تقدیر فیلیپ ملانشتون بهره مند گردید. در این مقوله میتوان از تغییر مراسم شکرگذاری، برقراری روابط اداری و سرکشی و بازرسی از سایر مناطق تحت پوشش رفورم، نام برد. در همین فاصله مارتین لوتر ترجمهٔ کتاب مقدس و ساختن بسیاری از اشعار مذهبی را به پایان رسانید.

در ژانویه ۱۵۴۶ علی رغم ضعف مزاجی به شهر آیزلبن مسافرت نمود تا در مسألهٔ گراف فن مانسفلد نقش میانجی را ایفا نماید. مارتین لوتر در اثر بیماری قلبی که از مدت ها پیش آزارش می داد در همان شهر درگذشت. جسد وی به ویتنبرگ منتقل و در تاریخ ۲۲ ژوئیه ۱۵۴۶ در کلیسای بزرگ شهر، به خاک سپرده شد.

مارتین لوتر تا سال ۱۵۲۰ میلادی، آثار کتبی خود را به زبان های لاتین و آلمانی منتشر می نمود. این آثار، بیشتر شامل نامه نگاری های او است. از خدمات مهم لوتر، توسعهٔ زبان آلمانی به وسیله چاپ متعدد نوشته هایش می باشد. از تعداد ۹۳۵ انتشاراتی که در سال ۱۵۲۳ میلادی به چاپ رسید، تعداد ۳۹۲ عدد آن متعلق به لوتر بود. ترجمهٔ آلمانی او از انجیل، تا زمان مرگش چهارصد بار تجدید چاپ گردید. این موفقیت بزرگ در گرو تسلط ِ لوتر به زبان های مختلف و شناخت وی از علم کلام در الهیات می باشد که آن نیز زبان آلمانی را در ردیف سه زبان مقدس و مورد احترام، شامل زبان عبری، زبان یونانی، و زبان لاتین قرار داد. دراین راستا لوتر از به کار بردن سبک نوشتار ِ اداری و روش نویسندگان و واعظان زمان خود، کناره گرفت و در نامه ای سرگشاده مخصوصأ به مترجمین پیشنهاد می کند که در ساختن جملات و به کاربردن لغات جدید و قابل فهم برای مردان و زنان عامی، دقت لازم را مبذول دارند. سبک نگارش لوتر و تناسب گفتار و نوشتار وی با درک ِ مردم عادی، مورد اقبال و تأیید همگان قرار گرفت و تأثیری سازنده بر زبان و ادبیات آلمانی جدید نهاد.

سبک نثر نویسی لوتر (لاتین و آلمانی) بیشتر تابع شکل های سنتی مانند رسالات، پند و موعظه، مباحثه و افسانه (ترجمه داستان های ازوپ به زبان آلمانی) می باشد. بیش از ۲۵۰۰ نامه و کتاب به نام « گپ های دور میزی » از جمله آثار او می باشد. لوتر خلاق آوازهای کلیسای پرتستان نیز می باشد. وی توجه خود را به مزامیر داود و سرودهای قرون وسطا معطوف و با ترجمه و تغییراتی در نظم آنها، به مذهب جدید اضافه نمود. ارج نهادن لوتر به هنر موسیقی در کلیسای پروتستان و اثبات اهمیت آن از نظر شرعی ( برخلاف نظریه مونتسلر - سوینگلی – کالوین )، نقطهٔ عطفی در موسیقی کلیسایی محسوب می گردد که تا به امروز جایگاه خود را حفظ نموده است.

¬¬¬¬¬¬¬

مارتین لوتر کینگ جونیور در پانزدهم ژانویه‌ی 1929 از پدر و مادری به‌نام‌های مارتین لوتر کینگ سنیور و آلبرتا ویلیامز کینگ متولد شد. نام او ابتدا مارتین کینگ جونیور بود. ولی خانواده‌ی او درسال 1934 به اروپا سفر کرد و در آلمان پدرش تحت تاثیر عقاید مارتین لوتر، کشیش مشهور پروتستان قرار گرفت. به‌همین خاطر نیز نام خود و اعضای خانواده ازجمله مارتین را به « لوتر کینگ » تغییر داد.

مارتین تحصیلات عالیه‌ی خود را در رشته‌های جامعه‌شناسی و الهیات به‌انجام رساند. او در سال 1955 موفق به اخذ درجه‌ی دکتری در رشته‌‌ی « الهیات اصولی » از دانشگاه بوستون شد. وی که تحت تاثیر عقاید متفکران و مبارزانی نظیر مسیح مقدس، آبراهام لینکلن، لئو تولستوی و نیز مهاتما گاندی قرار داشت، با برداشت از روش مبارزه‌ی بدون خشونت، کنفرانس رهبری مسیحیان جنوب را در 1957 جهت پیگیری مسالمت‌آمیز خواست‌های سیاهان تاسیس کرد.

درطول مبارزات بدون خشونت خود برای احقاق حقوق از دست رفته‌ی سیاهان در آمریکا دست به برگزاری کنفرانس، سخنرانی و تظاهرات‌های مختلف در جای‌جای ایالات متحد آمریکا زد. مهم‌ترین و مشهورترین سخنرانی وی که موجب تحریک احساسات مردمی شد و به‌واقع پلی برای رسیدن به اهداف و خواسته‌های سیاه‌پوستان آمریکا گردید، درجمع مردم در واشنگتن آمریکا به‌سال 1963 ابراز شد. وی در این سخنرانی خود که باعنوان «من یک رویا دارم» در تاریخ ثبت گردید، خواستار رعایت حقوق اقتصادی و تامین امنیت شغلی آفریقایی - آمریکایی‌ها شد. در این سخنرانی به‌یاد ماندنی در بیست و هشتم آگوست 1963، لوتر کینگ خطاب به هزاران حاضر درمقابل بنای یادبود لینکلن در واشنگتن بارها درباره‌ی آرمان‌ها و آرزوهای خود برای سیاهان آمریکایی گفت:

 «من یک رویا دارم. رویای روزی که خواهد آمد و در آن روز مردمان این کشور به معنی واقعی این‌که همه‌ی انسان‌ها یکسان و برابر آفریده می‌شوند پی خواهند برد...»

«من یک رویا دارم. رویای روزی که خواهد رسید و در آن هر چهار فرزند سیاه‌پوست من نه براساس‌ رنگ پوستشان که به‌خاطر شخصیت و توانمندی‌هایشان مورد قضاوت قرار خواهند گرفت...»

«من یک رویا دارم. رویای روزی که فرزندان بردگان گذشته و فرزندان برده‌داران گذشته بتوانند همه با هم برفراز تپه‌های سرخ جورجیا دور یک میز برادرانه بنشینند...»

و آخرین جمله‌ای که در آن به‌زبان آورد:

«بیایید بگذاریم آزادی همه جا را فرا بگیرد و وقتی ما اجازه می‌دهیم آزادی در هر دهکده و روستایی تا هر ایالت و شهری سیر کند و به همه جا سرایت کند، می‌توانیم شاهد روزی باشیم که همه‌ی فرزندان خدا، از سیاه‌پوست و سفیدپوست، یهودی و غیریهودی، پروتستان و کاتولیک و ... دست به دست هم دهند و همراه با یک‌دیگر این ترانه را بخوانند: سرانجام آزادیم، سرانجام آزادیم، ممنون از تو ای خداوند قادر متعال که اکنون همه‌ی ما آزادیم!»

با این‌حال این تمام فعالیت‌های مارتین لوتر کینگ نبود. شاید حتی مهم‌ترین آن نیز نبود. چون لحظات حساس مارتین لوتر کینگ، در تقابل با سرسختان سیاسی و نظامی آن کشور سپری می‌شد. او همان قدر که برای تهییج مردم سخنرانی می‌کرد، برای سیاست‌مدارانی که چشم خود را بر واقعیت بسته بودند نیز سخن می‌گفت. بسیاری از دشمنانش او را به‌طرفداری از کمونیسم متهم می‌کردند و حتی کنفرانس جنوب با ظن این‌که از کمونیسم طرفداری می‌کند (!) تحت نظارت دقیق اف بی آی قرار گرفت.

اما سرانجام سال طلایی سیاهان آفریقایی فرا رسید. پرزیدنت لیندن جانسون به‌سال 1964 درحضور مارتین لوتر کینگ و دیگر فعالان مدنی آن کشور، قانونی مصوب کنگره را امضا کرد که براساس آن تمامی شهروندان از حقوق مساوی و برابر، ورای رنگ، نژاد و ... برخوردار گشته و با همه‌ی تبعیض‌گران مقابله می‌شد. درهمان سال مارتین به‌خاطر پیگیری مبارزات بدون خشونت، برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل شد. ولی سیر مبارزات او به همان جا ختم نشد. چون او فقط منتظر یک مصوبه برای ایجاد تحول در جامعه‌ی آمریکا نبود، بلکه انتظار یک تغییر عملی در شرایط موجود را داشت.

پس از تصویب قانون حمایت از حقوق شهروندی، مارتین لوتر کینگ به سخنرانی‌های خود ادامه داد. و هم‌چنین در نقاطی در آن کشور به تلاش‌هایش برای رفع تبعیض و فقر ادامه داد. در سال 1965، برگزاری راهپیمایی سلما تا مونتگومری آلاباما جهت اجرای عملی رفع تبعیض نژادی به خشونت کشیده شد و تعدادی از فعالان سیاه به ‌دست سفید پوستان کشته شدند. روز یک‌شنبه‌ای که این تظاهرات برگزار شد، به یک‌شنبه‌ی خونین مشهور است. لوتر کینگ هم‌چنین در کنفرانس‌هایی در شیکاگو جهت رفع عملی تبعیض نژادی به‌همراه پرزیدنت لیندن جانسون شرکت جست. او هم‌چنین یکی از مخالفین سرسخت جنگ ویتنام بود و بارها نظر خود را در مخالفت با این جنگ صریحا بیان داشت.

اما مخالفان و دشمنان مارتین لوتر کینگ که تحمل عقاید آزادی و برابری خواهانه‌ی او را نداشتند، نقشه‌ی ترور و حذف فیزیکی او را چیدند تا این به‌اصطلاح عامل مخالف و دشمن را از صحنه حذف کنند. دکتر مارتین لوتر کینگ درحالی که فقط 39 سال سن داشت و در همین مدت کوتاه افتخارات بزرگی را نصیب خود کرده بود در چهارم آوریل 1968 (شانزدهم فروردین 1347) در ممفیس تنسی به‌ضرب گلوله کشته شد.
به‌یادبود این مرد بزرگ تاریخ آمریکا، سومین دوشنبه‌ی ماه ژانویه‌ی هرسال که نزدیک به روز تولد اوست به‌عنوان روز مارتین لوتر کینگ نام‌گذاری شده و در سراسر آمریکا تعطیل رسمی است.

 

 

   + نویسنده - ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠

کمک

 

به نام ایزد متعال

.

سلام

.

لطفا یه نفر بهم بگه چطوری میتونم قسمت ادامه ی مطلب رو حذف کنم ؟

 

.

   + نویسنده - ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠

وجه اشتقاق عامیانه

 

به نام ایزد متعال

.

یه زمانی توی تلویزیون یه برنامه ی طنز نشون میداد که توش یه آقایی ( با بازی رامین ناصر نصیر ) برای کلمات - به تقلید از فرهنگستان –  معادل می ذاشت . مثلا میگفت : زین پس به جای واژه ی غریب و نامأنوس ضبط صوت بگویید صدادرکن و ...

این که طنز بود ولی مردم ما یه کارایی می کنن که از این هم خنده دار تره . مثلا از وقتی پدر مادرای امروزی تصمیم گرفتن واسه بچه هاشون اسمای تک و منحصر به فرد و صد البته ایرانی بذارن یه جورایی فاجعه شده . طرف اسم بچه ش رو میذاره آویسا ازش بپرسی یعنی چی میگه میشه آوه + سا یعنی مثل عشق { آوه : (وَ) ( اِ.)1 - کوره ای که در آن خشت و آهک و مانند آن می پختند.2 - نقشی به شکل زنجیر که بر حاشیه چیزی بکشند یا بدوزند.آوه : ( ~.) (شب جم .) «کلمة افسوس » دریغ ، افسوس . . } یا عرشیا یعنی آسمانی {ارشیا به معنی تخت و اورنگ پادشاهیه } یا  هوناز ، آریانا ، باتیس و ....

خیلی ها هم به این بسنده میکنن که مثلا فلان اسم ،‌ اسم زن فلان پادشاه بوده ،‌ یا اسم دیگه ی فلان پادشاه میشه این یا اصلن خودشون راحت میکنن که این یه اسم اصیل ایرانیه !!!  آخه این که نشد معنی . 

از اونجا که اکثر این آدما افراد تحصیل کرده یا مذهبی هستن نمیشه بهشون حالی کرد که بابا ، پارسانا و سکیلا مسخره تر از صغری و سکینه هستن یا کمیله و نازنین زهرا خیلی بدترن از نوشابه و نازک . مجبور نیستی اسم پسرت رو بذاری سپندارمذد که مجبور شی سپند صداش کنی .

حالا فرض کن همین آدما بیان واسه کلمات و افعال ریشه یابی کنن . چه شود ....

تو شمال اسم خیلی جاها با پسوند یا پیشوند " گوراب " همراهه . مثلا گوراب زرمیخ ، گوراب سر ، طاهر گوراب ،‌احمد گوراب ،‌ بازکیا گوراب و .... از یکی پرسیدم حالا این گوراب یعنی چی گفت : گوراب میشه گور + آب . احتمالا اینجور جاها مقبره ی امام زاده یا آدم بزرگی بوده که بخاطر رطوبت شمال آب گرفته . { گوراب : (اِمر.) 1 - میدان اسب دوانی . 2 - محلی که در آن هر هفته یک بار بازار تشکیل شود (در گیلان و مازندران )؛ هفته بازار. 3 - سراب ، زمین شوره زار.

گوراب : (اِمر.) = گورابه : گنبدی که بر سر قبر سازند.) }

.

توی یه کتاب به اسم  مجموعه ی مقالات درباره ی زبان  نوشته ی  دکتر محمدرضا باطنی  یه مبحثی هست به اسم ریشه شناسی یا وجه اشتقاق عامیانه . یه سری توضیح داده که خلاصه ش می شه این : ریشه شناسی عامیانه تلاش غیر علمی مردم  یعنی حدس و گمان و ذوق و استنباط شخصی افراد، چه عامی چه لغت شناس ، برای اینکه ریشه و معنی یک کلمه رو پیدا کنن . مثالهاش هم اینان :

1 - مؤلف برهان قاطع برای بسیاری از لغات وجه اشتقاق عامیانه به دست داده است . برای نمونه ، در زیر واژه ی خدا چنین می نویسد «‌و مخفف خْوَدآ هم هست یعنی شخصی که خود آمده است .» این ریشه شناسی عامیانه است زیرا خدا صورت پهلوی  « خْوَدآی »  xwadây آمده و عناصر آن در آن مرحله طوری بهم جوش خورده بود که دیگر برای اهل زبان باز شناخته نمی شده است . با توجه به عناصر سازنده ی آن در دوره های قدیم تر می توان گفت که xwa  جزء اول آن با خود رابطه دارد ولی جزء‌دوم آن dây با آمدن هیچ ارتباطی ندارد بلکه با توانستن هم ریشه است .

2 - مؤلف برهان قاطع در زیر واژه اردشیر می نویسد « ... گویند چون جدش گشتاسب او را بسیار دلیر و شجاع دید بدین نام موسوم ساخت ، و معنی ترکیبی آن شیر خشمناک است ، چه ارد به معنای قهر و خشم نیز آمده است » . دکتر معین در حاشیه می نویسد که این وجه اشتقاق عامیانه است «‌چه این نام در پارسی باستان artaxshathra ( ارته یا ارده مقدس ، و خشثره یا شهر به معنی شهریاری ) یعنی شهریاری مقدس است و همین نام در توریـة artaxshathta  و در پهلوی artaxshir و در فارسی اردشیر شده ... »

3 - تبریز را بعضی مرکب از تب و  ریز  می دانند ، یعنی جایی که تب انسان می ریزد و بیماری او خوب می شود .

4 - همدان را بعضی از مردم مرکب از همه و دان می دانند، یعنی جایی که مردم آن همه دانا هستند .

5 - بیستون   نام کوه معروف – را بعضی مرکب از بی و ستون می دانند  ، یعنی بدون ستون ، در حالیکه این کلمه از « ( بغ + ستان ، ادات مکان ) یعنی محل خدا » ترکیب شده و صورت فارسی باستان آن baghistana می باشد : « در مفاتیح العلوم نام پارسی آن بغستان و در معجم البلدان بهستان و برخی دانشمندان عرب بهستون یاد کرده اند . که با تغییرات آوایی بعدی به صورت بیستون درآمده است .

 6 - بعضی مردم سمرقند را مرکب از سمر و قند و جزء دوم آن را به معنی «‌ قند و شکر » می دانند ، در حالیکه قند در اینجا معرب کند به معنی شهر است ، همچنان که در تاشکند دیده می شود ، و با قند خوراکی هیچ رابطه ای ندارد .

7 - بعضی مردم آفتابه را مرکب از آفتاب و پسوند ه می دانند درحالی که وجه اشتقاق این کلمه به درستی معلوم نیست و احتمال می رود که از آب تابه باشد .

8 - بسیاری بیابان را مرکب از پیشوند بی به معنی « بدون » و آبان به معنی « آباد ، آبادی » می دانند در حالی که این کلمه از صورت پهلوی viyâpân  به فارسی رسیده و وجه اشتقاق آن روشن نیست .

9 - برخلاف انتظار بعضی مردم ، ناخدا از ترکیب پیشوند نا و خدا درست نشده ، بلکه صورت کوتاه شده ی ناوخدا است که معنی آن « خدای ناو » یا « صاحب کشتی » است .

10 - جزء‌ اول کلمه ی چوبدار  «‌ چو » ، با « ‌چو » در کلمه ی چوپان همریشه است و از صورت اوستایی «‌ فشو » - fshu به معنی حیوان اهلی از قبیل گوسفند ، گاو و مانند آن مشتق شده است . اضافه شدن « ب »‌ در کلمه براساس ریشه شناسی عامیانه صورت گرفته است و هیچ توجیح اشتقاقی ندارد .

11 - واژه ی  hamburger   « هامبرگر »  در انگلیسی اصلا به معنای « هامبورگی » است که تعلق به شهر هامبورگ را بیان می کند . این کلمه خود جانشین ترکیب hamburger steak  شده  که معنی آن « استیک هامبورگی » بوده است . رفته رفته مردم با ریشه شناسی عامیانه هامبرگر را به دو جزء ham و burger تقسیم کردند و جزء اول آنرا با ham انگلیسی به معنی «‌ ژامبون » یکی دانستند و جزء دوم را به معنی نحوه ی تهیه و شکل عرضه کردن این غذا تعبیر کردند و سپس واژه ها ی تازه ای مانند cheeseburger و doubleburger و beefburger و بعضی دیگر را از این راه ساختند .

12 - در زبان فارسی اصطلاح De luxe « دو لوکس » فرانسه دستخوش این نوع زبان شناسی عامیانه شده است ،‌ بدین ترتیب که « دو » در اول آن با واژه ی «‌ دو » در فارسی یکی دانسته اند . از اینجاست که بعضی مثلا از «‌پیکان دو لوکس » و « پیکان یک لوکس » صحبت می کنند .  همین تقطیع در مورد «‌ دوبل » صورت گرفته است . بر این اساس است که واژه ی «‌ دوبل و سوبل » یا «‌ دوبله و سوبله » با هم به کار برده می شوند .

13 - واژه ی دوقلو  که از اصل ترکی است و از ترکیب « دوق » از مصدر  دقماق به معنی زادن و « لو » علامت نسبت در ترکی درست شده است . ولی فارسی زبانان آن را به صورت « دو + قلو » تقطیع کرده اند و جزء اول آن را با « دو » فارسی یکی دانسته اند و از روی الگوی آن سه قلو و چهارقلو و مانند آن را ساخته اند .

.

نکته : معنی کلمه ها رو از http://aftab.cc/tools/mibosearch.com/  و http://www.farsilookup.com/  پیدا کردم .

.

.

   + نویسنده - ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠

زنگ انشاء

به نام ایزد متعال

.

·         یادمه کلاس اول راهنمایی بودم ، تو اولین جلسه ای که انشاء داشتیم معلممون ، طبق روال ، این موضوع رو داده بود "تابستان خود را چگونه گذراندید؟" ، بدون اینکه به این مطلب فکر کنه که تابستانی که گذراندیم توأم بود با یه زلزله ی 7.3 ریشتری که نصف گیلان و زنجان رو خراب کرده بود و کلی آدم رو عذادار عزیزاشون . 

·         .

·         یادمه اون موقع که بچه بودم و "قصه های مجید" رو می دیدم کلی می خندیدم . ولی حالا بیشتر غمی که توی داستانشه منو میگیره ، طوریکه لبخند به لبم نمیاره که هیچ ، باید کلی سعی کنم تا جلو ریختن اشکا مو بگیرم ، بخصوص وقتی یادم میفته که آقای مرادی کرمانی این داستان هارو برپایه ی خاطرات خودش نوشته .

·         .

·         یادمه دوره ی دبیرستان ، تو کتاب فارسی ، یه درسی داشتیم به اسم "قصه ی عینکم". کلی خندیدیم . از همون موقع دنبال کتاب " شلوارهای وصله دار" گشتم ولی هرچی بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم . کلی وعده سر خرمن گرفتم و آخرش هم بیخیال شدم . تا اینکه ...

·         .

چند ماه پیش ، بنا به دلایلی ، باز این فکر مثل خوره افتاد تو جونم که از زیر سنگم شده باید این کتاب رو پیدا کنم . با توجه به اینکه چند وقته که دو سه تا کتابفروشی خیلی باکلاس تو  " کلان شهرمون" باز شده دوباره جستجو رو شروع کردم . ولی باز همون آش و همون کاسه . منم بیخیال شدم و رفتم سراغ اینترنت و خلاصه دانلودش کردم .

داستاناش فوق العاده ... چه جوری بگم ... اشک درآره . یکی رو بابت نمونه اینجا می نویسم به اسم " زنگ انشاء " . خدا رحمتت کنه آقای رسول پرویزی . چه کردی با روزای عیدم !

.

 

برگهای نارنجی انبوه کلاس را تاریک می کرد  تازه تخته سیاه را با نمد پارۀ کثیفی پاک کرده بودند ذرات گچ در فضای اطاق موج می زد و در ریه های ما شیرجه می رفت هنوز آقای معلم نیامده بود .

سید محمود با سر گرش جلو من نشسته بود با مهارت تیغ ژیلت را لای تخته میز می کرد و بعد مضراب وار زیر آن می نواخت و فورا ً سرش را روی میز گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچه گانه اش را بشنود.

اکبرآقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می کند و بسبک کتیبه نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می گذاشت عباس هم با عجله تکلیف عقب مانده را تند تند می نوشت .

« خبردار »

بچه ها دسته جمعی برخاستند؛ آقای معلم وارد شد و زنگ انشاء شروع شد .

آقای معلم هفتۀ قبل موضوع انشاء را اینطور دیکته کرده بود:

« نامه ای بپدر خود بنویسید و از ایشان تقاضا کنید که پس از امتحانات در تعطیلات تابستان شما را با خودش به ییلاق ببرد.»

موضوع انشاء و طرز نوشتن انشاء هردو فورمولی بود کلیه سوژه انشاء یا میان چند مطلب نوسان داشت یا می بایست نامه ای بپدر مادر ، برادر خواهر و دوست خود نوشت یا دربارۀ عدالت ، امانت ، صداقت و از این قبیل حرفها قلم فرسائی کرد. در نوع اول فورمول از این قبیل بود :

« خداوندگارا تصدقت گردم امیدوارم که وجود ذیوجود شریف در نهایت صحت و سلامت بوده و در عین عافیت باشد بعدا ً اگر از راه ذره پروری جویای احوالات این حقیر باشید بحمدالله سلامت و بدعاگوئی مشغول است.» و در نوع دوم اگر انشاءالله نوشته می شد فورمول این بود :

« البته واضح و مبرهن است و بر کسی پوشیده نیست که یکی از صفات پسندیده و خصال حمیده صداقت است که هر کس بدین صفت متصف باشد از حضیض ذلت باوج رفعت می رسد .»

طبق معمول در نوشته های نوع دوم تکرار ادعا بجای صحت و دلیل بکار می رفت و گاهی نیز یک شعر بندتنبانی و لوس و بیمزه بدرقه موضوع انشاء می شد یادم می آید وقتی زنگ انشاء پایان می یافت بقدری کلمات مبتذل و مکرر گوشم را خراش داده بود که گیج می خوردم غالبا ً بنظرم می آمد که فضای اطاق تبدیل بزباله دانی الفاظ نیم مرده و مبتذل شده است و این کلمات بدبخت و بینوا از دست معلم و شاگرد بجان آمده بود .

آنروز «ییلاقیه » را یک یک شاگردان خواندند می شنیدم دلم بهم می خورد تا اینکه نوبت بابراهیم رسید ابراهیم پسر فقیری بود اما خیلی در کلاس عزیز بود عزت او یکی بعلت گردنکشی وی بود یکی بعلت مهربانی او بعلاوه دنیادیده تر از ما بود – او بخلاف ما با مردم انس داشت چون نوکر خانه خودشان بود مجبور بود خرید کند نان و گوشت و مرغ و روغن و هیزم و ... را بخرد با بقال و عطار و نانوا سروکله بزند ابراهیم اجتماع را دیده بود و همین دیدار بوی قوت و قدرتی بیش از ما داده بود آقای معلم گفت :

« ابراهیم بیا انشایت را بخوان .»

« چشم آقا ! و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد شلوار وصله دارش را بالا کشید چشمان درشتش را باطراف دوخته دفتر انشایش را برداشت و جلو میز معلم سیخ ایستاد.»

« چرا نمی خوانی – جان بکن بخوان .»

بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بار سنگینی دوشش را فشار می دهد کمی خم شد چشمهای نزدیک بینش را بدفتر انشاء چسباند و با صدائی که آهنگ گریه داشت اینطور خواند :

پدرم ! پدر خشن و تند خویم !

آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود او نمی داند من در چه جهنمی بنام خانه زندگی می کنم او از تندخوئی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد او بدون توجه بزندگی تیره و تار ما دستور داده است نامه ای بشما بنویسم و از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید چه کلمه قشنگی مرا بباغها ببرید تا در کنار جوییها بازی کنم شادی کنم گل بچینم دنبال دخترها بدوم گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم آنها را کتک بزنم و بگریه اندازم از درخت بالا روم آب روی همبازیها بریزم سنبله گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم آبرک ( تاب ) بسته و تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزدم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادربزرگ نشسته و قصه گوش کنم ... چه آرزوهائی آقای معلم اینها را از شما خواسته است اما نمیداند که ییلاق شما چگونه است .

او نمی فهمد که شما بجای ییلاق هر صبح مرا با شلاق می زنید و با لگد مرا از خواب می پرانید که بلند شوم و نان بخرم او نمی داند که من بجای ییلاق فقط آرزو دارم یکبار خنده پدرم را ببینم او بخانه ما نیامده و نمی داند که بجای آرامش خانوادگی چه غرش و نهیبی سراسر فضا راگرفته است .

او نمی داند که شما دائما ً با مادرم دعوا می کنید و مادرم بشما نفرین می کند و این من بدبخت هستم که باید مانند گندم در میان سنگهای آسیا له و لورده شوم آقای معلم خیلی حواسش جمع است متوجه نیست که من شبها باید کتاب درسم را نیمه تمام گذاشته و شیشه سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم آنرا پر کنم و برای شما بیاورم ، او برای من ، برای من بدبخت هوس ییلاق می کند و منهم باید ریا کنم دروغ بنویسم و مثل بقیه شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم که به ییلاق برویم !!

نه ! من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یکجو مهربانی و نوازش می خواهد آرزو می کنم مرا آرام از خواب بیدار کنید به من فحش ندهید شب بدمستی نکنید مرا در تاریکی وحشتزای کوچه بدنبال عرق نفرستید و اگر پنیر و یا گوشت یا نان خریدم بآن ایراد نگیرید مرا دوباره بدکان بقال و قصاب و نانوا نفرستید که پنیر و گوشت و نان را پس بدهم دکاندارها مرا مسخره می کنند متلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم .

من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یکروز مرا ببازار نفرستید و مرا با این دکانداران موذی و مکار روبرو نکنید . آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم خورد می شوم دلم می شکند گریه می کنم ولی چقدر می توان گریه کرد ؟

پدرجان من ییلاق نمی خواهم فقط آرزو می کنم یکروز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یک روز شما را نفرین نکند من هم شما و هم مادرم را دوست می دارم تکلیف من در این کشمکش چیست ؟ آیا با مادرم همصدا شده بشما نفرین کنم یا با شما گام بردارم و بمادر مظلومم دعوا کنم ما که یکدیگر را دوست می داریم چرا با هم مهربان نیستیم چرا یکدیگر را نوازش نمی کنیم و چرا خانه را بگورستان تیره مبدل ساخته ایم .

نه من ییلاق نمی خواهم . ولی دلم می خواهد این گور تیره و تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را حس کنم .

در حالی که ابراهیم بگریه افتاده بود کلاس در خاموشی و بهت فرو رفته بود معلم سرش را درمیان دستهایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره اشک از گوشه چشمش بروی دفتر حضور و غیاب افتاد بلافاصله گفت ابراهیم جگرم را اتش زدی برو بنشین دیگر نمی توانم بشنوم .

.

 

 

   + نویسنده - ٤:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠

پیچک

به نام ایزد متعال

.

بی تو , بار دگر بهار آمد

من و نوروز و عید و تنهایی

هر پرستو که می رسد از راه

گویم از این سفر تو می آیی

سال نو , سبزه , سیب و سنبل و سرو

در همه شهر , هفت سین چیده

بانگ : گل پونه , آی گل پونه !

سر هر رهگذار پیچیده

خانه ها رفته از غبار زمان

کودکان جامه های نو بر تن

تنگ های بلور و ماهی و آب

سفره ها پهن و شمع ها روشن

زیور هر گذار و هر بازار

نرگس و بید مشک و لاله شده است

پیچک سبز یادگاری تو

آه...! گویی هزار ساله شده است

پیچک کوچکی که روز وداع

پای دیوار خانه بنشاندیم

هر دو غمگین و لیک خندان لب

اشک ها را به گونه ها راندیم

بی تو در روزهای تنهایی

دل من خوش به رشد پیچک بود

کم کمک قد کشید و شاخه دواند

زینت دار بست کوچک بود

سال ها رفت و آن نهال عزیز

پیچکی , سربلند و سرکش شد

تیزرو , بی شکیب , ناآرام

هم چنان شعله های آتش شد

در و دیوار خانه را پوشاند

در پی نور , سرکشید از بام

رفت آن سو , به باغ همسایه

تا مگر بیشتر بجوید کام

گر چه سرشاخه های سرسبزش

سایه بر دیگران کند ایثار

آه...! آیا به یاد خواهد داشت

ریشه اش مانده این سوی دیوار؟

آه...! آیا به یاد خواهد داشت

که همه تار و پود او اینجاست؟

گر بهشت است آن سوی پرچین

چه ثمر؟! چون غریبه ای تنهاست

ترسم آن شاخه های نازک و ترد

بشکند کنج باغ بیگانه

باغبان های غیر را غم نیست

گر شود خشک برگ این خانه

ساقه هر چند سبز و سرشار است

لیک از ریشه قوت می گیرد

باغبان , بیمناک آب , از آنک

ریشه در خاک تشنه می میرد

بیمش از آنکه شاخه های بلند

سرکشد چون به باغ همسایه

بشکند! خشک و بی ثمر گردد!

وقت پیرایه , گاه آرایه

تو چون آن پیچک عزیزی و من

باغبانی که بیمناک توام

ریشه های تو چون در این خاک است

پاسدار بهار خاک توام

خاک سرشار و پاک و زرخیزی

که گل هستی تو را پرورد

پرتو بی زوال خورشیدش

پیچک سبز و سربلندت کرد

هر غبارش پر از غرور و امید

گلش از عشق و شور و ایمان است

گر فراتر ز مهر و ماه روی

آب و خاکت همیشه ایران است

پیچک سبز نازپرور من!

خواهمت سبز و سبزتر گردی

چون برومند و سرفراز شدی

عاشقانه به خانه برگردی

چشم بر راه مانده ام همه شب

فرصت روز با تو بودن را

عمرم آیا مجال خواهد داد

لحظه ی بر تو در گشودن را ؟

عید شد. شهر تو دوباره پر از

نرگس و بیدمشک و لاله شده است

عمر کوتاه این سفر بر من

آه...! گویی هزار ساله شده است.

.

( روز دوم فروردین سال هشتاد و هفت ، این شعر از طریق دلبسته بدستم رسید . شاعرش خانم لعبت والاست .)

.

 

 

  ادامه مطلب  
   + نویسنده - ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠