آخر قصه!

به نام ایزد متعال

 

بچه که بودم کتابی داشتم به اسم مرغ بافکر . این کتاب آخر نداشت یعنی نویسنده طوری داستان رو نوشته بود که از یه جایی باید خودمون حدس میزدیم چه بلایی سر مرغه میاد ، آیا روباهه میتونه بگیردش یا نه!؟ یادمه صفحه ی آخر کتاب که سفید بود و حتی روی جلدش رو ، با خودکار نقاشی کشیده بودم و ادامه ی داستان رو اونطوری که دوست داشتم نوشته بودم .

خیلی این طرز کتاب نوشتن رو دوست دارم . اینطوری میشه خواننده رو با داستان کاملا درگیر کرد . هرکس هرپایانی که خودش دوست داره تو ذهنش میسازه . حتی یه جورایی نویسنده هم مقبولتر جلوه میده . چون خیلی پیش اومده که خودم بعنوان یه خواننده کتابی رو خوندم و واقعا هم از روند اتفاقاتش لذت بردم ولی پایان داستان طوری اعصابم رو خورد کرده که با خودم گفتم کاش از اول نخونده بودمش ، مثلا کتاب "در پیچ و خم جاده" نوشته ی "نیکلاس اسپارکس" تا فصل یکی مونده به آخر فوق العاده ست ولی فصل آخر چنان منو شوکه کرد که اگه نمیدونستم نویسنده کجاییه حتما فکر میکردم هندیه !!! ( نامردی نباشه خودم عاشق "پیامی در بطری" و "پیاده روی به یادماندنی" هستم.)

.

.

..

 

 

   .

.

.

..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

   + نویسنده - ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸