داستان

به نام ایزد متعال

 

پیرمرد آرام چیزی زمزمه میکنه ، برادر بزرگتر اشاره به برادر کوچیکتر میکنه ، باهم از اتاق بیرون میرن و چند دقیقه بعد با چندتا تیکه چوب تو دستشون برمیگردن . پیرمرد چوبها رو ازشون میگیره . یکی یکی چوبهارو خم میکنه تقی صدا میکنن و میشکنن . بعد بقیه ی چوبهارو با هم تو دستش میگیره . هر چی فشار میده نمیشکنن . رو میکنه به پسرا و میگه : " ببینید  شما مثل این چوبا هستین اگه با هم باشید نمیشکنید .

بعد با اشاره  به پسربزرگتر میگه چند لحظه کارت دارم .

وقتی پسر کوچکتر بیرون میره ، رو میکنه به پسر بزرگ  و میگه : " تو پسر بزرگ من و مایه ی افتخار من هستی . از وقتی به دنیا اومدی تا به امروز سعی کردم بهترینا رو برات انجام بدم ، مدرسه و معلمای خوب ، کلاس کنکور ، دانشگاه ، عروسی ، ... . همه ی اینا کلی خرج رو دستم گذاشتن ولی ازونجا که سوگلی من بودی از هیچی برات دریغ نکردم ، برادرت همیشه طرف مادرت بود ، مادرت هیچ وقت زن خوبی برام نبود ، برادرتم خراب کرد ، کاری کرد تو روی من وایسه . تا امروز کاری از دستم برنیومد ولی حالا  تو وصیت نامه همه چیز مشخص میشه . چون دوست دارم این کارو برات میکنم و هیچ منتی سرت نیست ، توهم فردا این کارو برای بچه های خودت میکنی . تنها خواهشی که دارم اینه که مراسم آبرومندی برام برگزار کنی . – پسر با تعجب لحظه ای فکر کرد :خرج تحصیلشو که مادرش داده ، وامهایی که واسه عروسیش گرفته بودن تا همین چند وقت پیش خودش میداده ، دانشگاهم وقتی رفت که خودش شاغل بود ، اصلا کلاس کنکورم نرفته بود . – ولی طمع کرد به ثروتی که جز خودش و پدرش هیچ کس ازشون خبری نداشت ، آخه ناسلامتی یه جورایی شریک تجاری هم بودن ، بخاطر همین یه قول آبکی داد و غرق در تفکر از اتاق بیرون رفت .  

پسر که از اتاق بیرون رفت پسر کوچکتر وارد اتاق شد ، رو به پدرش کرد و گفت : " بابا ، خودت خوب میدونی تو این مدت از هیچی برات دریغ نکردم ، خرج بیمارستان و  داروها کمرشکن بود ولی ازجون و دل برات انجام دادم چون تو پدر منی . حالا هم اگه چیزی احتیاج داری بگو برات تهیه کنم . درسته خونه و ماشینمو فروختم اما شده از زیر سنگم پول جور میکنم . فقط میخوام تو ازم راضی باشی " .

پیرمرد آهسته سری تکان داد و گفت : " من همیشه شرمنده ی تو هستم ، هیچ وقت برات کاری نکردم ، تو همیشه رو پای خودت وایسادی ، اگه پولی برام مونده بود حتما از خجالتت در میومدم  ولی حیف که همه ی دارو ندارمو  خرج کردم اونم واسه پسر نمک نشناسی که تا مطمئن نشده بود لب گورم پیداش نشده ، حالام اومده فقط ببینه اگه چیزی مونده برداره و ببره ." پسر آرام گفت : " این حرفو نزنید ، حتما گرفتار بوده وگرنه .... " – خودشم میدونست داره مزخرف میگه واسه همین ادامه نداد – پیرمرد ادامه داد : این دم آخر تنها خواهشی که دارم اینه که مراسم آبرومندی برام برگزار کنی .

پیرمرد مرد . پسرا بخاطر حرفای آخر پیرمرد پشت به پشت هم  همه ی کارارو انجام دادن : پسر بزرگ آه و ناله کرد ، پسر کوچیک خرج کفن و دفن و داد . پسر بزرگ گریه کرد پسر کوچیک خرج مراسم سوم و هفتمو داد . پسر بزرگ وصیت نامه رو باز کرد پسر کوچیک دنبال وام و نزول بود که بدهی هاشو بده . پسر بزرگ سکته کرد وقتی دید همه ی اموال به زنی داده شده که خارج از کشوره ، پسر کوچیک سکته کرد وقتی نتونست بدهیاشو پس بده و طلبکارا حکم جلبشو گرفتن .

زن دوم حالشو برد وقتی فهمید شوهر پیرش مرده و کلی مال و اموال براش مونده.

 پیرمرد هم طی مراسم باشکوهی رفت اون دنیا تا اونجا به حسابش برسن . 

.

 

   + نویسنده - ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸