به به چه روز خوبی !

به نام ایزد متعال

 .

سلام . امروز از سرکار که اومدم با دوست و دلبسته رفتیم خرید . قبل از عید اونقدر کار داشتیم که هیچی نخریده بودیم و عید مثل سه تا الیور توییست رفتیم مهمونی . اما ولی ....

امروز حسابی خودمو شرمنده کردم : کیف و کفش و شلوار و شال خریدم . البته دلبسته و دوست هم خرید کردن (اگه میتونستم میگفتم اونا چیا خریدن ، حیف که اجازه ندارم ) .

خونه که اومدم از ذوق داشتم میترکیدم آخه مهمترین خرید امروزم کتونیم بود ، تقریبا از سه چهار ماه قبل که دیدمش عاشقش شده بودم ولی ازونجا که یک آدم حسابگر ! هستم واسه خودم کلی آیه و دلیل آوردم که نه تو نباید اینو بخری ، آخه کتونی سبز رو با چی میخوای بپوشی ، تو که کیف ، مانتو یا حتی شال سبز نداری ، کفش با یه رنگ خاص زود دلتو میزنه و یه عالم دلیل منطقی دیگه ( فکر نکنید اینارو دلبسته بهم گفتا، نه خودم گفتم .) بعدشم نخریدم . اما امروز طی یک عمل غافلگیرانه خریدمش . الانم مثل بچه کلاس اولا همه رو چیدم کنار تخت که فردا بپوشم برم سرکار . وای خدا چرا صبح نمیشه!

.

قشنگ نیست؟

.

.

.

.

 

.

.

.

 

.

.

.

.

 

.

.

.

.

 

..

پانوشت : الان داشتم حساب میکردم پول خریدای امروز چقدر شد . یه جورایی دود از کله م بلند شد ، 101000تومان البته بجز شیرینی ای که به اون دوتا دادم و باقی خورده ریزهایی که حساب نکردم . کاش مثل اونوقتا یکی دیگه پول خرید کردن آدمو میداد !

.

 

 

   + نویسنده - ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸