اگه میتونی منو بترسون

به نام ایزد متعال

 

یکی از پروژه های زمان بچگیم ترسوندن خودم بود . اصولا بچه ی ترسویی نبودم . چه تو زمان جنگ وقتی آژیر قرمز می کشیدن و برق می رفت ، چه تو زمان زلزله و خاموشیهای اون موقع ، فرد شجاع خانواده بودم . وقتی که والده مکرمه و اخوی محترم مثل مجسمه خشکشون می زد و آبجی کوچیکه از ته دل جیغ می کشید ، اونوقت من ، شجاعانه دنبال کبریت میگشتم . اما ....

اما امان از وقتی که قرار می شد بترسم ، از هیچ موجودی دریغ نمیکردم . از سوسک و جوجه و گربه گرفته تا گنجشک و پروانه ( البته صادقانه بگم تاریکی تنها چیزی بود که ازش نمی ترسیدم ) .

تازه موجودات زنده که جای خود دارن ، خودم یه دیوی ، غولی چیزی میساختم و ازش می ترسیدم . بخصوص شب وقتی چراغ خواب روشن بود از شمایل وحشتناکی که رخت آویز و در کمد و آینه و ... می ساختن ، هیولاهایی تصور می کردم طوریکه از ترس حتی نمی ذاشتم پام از زیر پتو بیرون بیاد . به همین دلیل از همون موقع برخلاف همه ی آدما که دوست دارن  شب موقع خواب ، چراغ خواب روشن باشه از هر وسیله ای که نوری تولید کنه میترسم .

تازه خودترسانی من به اینجا ختم نمیشه . هنوزم که هنوزه وقتی دست و صورتمو می شورم – بخصوص وقتی صورتم صابونیه و جلو آینه ایستادم - با خودم میگم الان که چشامو باز کنم تو آینه یکی با چشمای وق زده  به من ذل زده . یا شب موقع خواب اگه دستم از کناره ی تخت آویزون شده باشه منتظرم که یکی از زیر تخت دستمو بگیره! وقتی از اتاق میخوام برم بیرون مطمئنم که الان یکی پشت در منتظره که با یه چیزی بکوبه تو صورتم و ....

ولی جالب ترین چیزی که منو می ترسونه اینه که تو حموم وقتی سر وصورتم کفیه همش به فکر اینم که الان یکی از پشت پنجره داره به من نگاه میکنه ، بعد بلافاصله با همون چشمایی که میسوزن به پنجره نگاه میکنم . البته بعدا که از حموم بیرون اومدم با خودم فکر میکنم که کسی که بتونه از پنجره ی طبقه ی سوم به داخل نگاه کنه باید یه چیزی تو مایه های مجید دلبندم باشه با گردن دراز! شایدم موجودی مثل بارباپاپا و این اصلا ترسناک نیست .  

بهرحال اگه چیز ترسناکی سراغ دارین که بخصوص منو موقع خواب سکته بده برام بنویسین آخه اینا بدجوری تکراری شدن و دیگه نمیتونن منو بترسونن .

..

..

 

   + نویسنده - ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸