داستانک!

به نام ایزد متعال

 

چشمم که به ساعت افتاد ازجا پریدم. بیست دقیقه به هشت بود. برای اینکه به موقع سرکار برسم باید حداکثر هفت و بیست دقیقه از خانه خارج شده باشم ، ولی امروز تا این ساعت خوابیده بودم . سریع صورت شستم و لباسهایم را پوشیدم . به آینه نگاهی انداختم. صورتم به طرز وحشتناکی پف کرده بود ، عینک زدم تا کمتر مشخص باشد. کیف را روی دوشم انداختم و ساعت را از درون قفسه برداشتم. در حالی که کفش می پوشیدم ساعتم را به مچم بستم و ناگهان دیدم ساعت ده دقیقه به شش است. خدای بزرگ چشمان خواب آلودم مرا به اشتباه انداخته بودند. نفسی به راحتی کشیدم و خواستم در را باز کنم که متوجه شدم کلید را از پشت در برنداشتم !

.

.

.

.

 

 

   + نویسنده - ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸