کلک مرغابی

به نام ایزد متعال

.

.

تمام طول راه نگران بودم . می دانستم دنبالم می آید . نیم ساعت دیرتر از همیشه حرکت کردم . لباس های جدید با رنگ ها و مدل جدید پوشیدم تا مرا نشناسد . عینک آفتابی زدم و مسیرم را تغییر دادم ،‌ حتی عطر جدیدی زدم . جایی ایستادم که دقیقا ً راننده و مسافرها ی تاکسی را ببینم  و با خیال راحت ماشین انتخاب کنم . سه بار بی دلیل تاکسی عوض کردم ....

 .

نفسم به شماره افتاده بود . از بس که محکم دستم را مشت کردم تمام انگشتانم بی حس شده بود . به شرکت که رسیدم نفس راحتی کشیدم . نگاه ها را بابت دیر کردن به جان خریدم . می ارزید . موفق شده بودم بدون اینکه با او برخورد کنم به محل کارم برسم . تا موقع برگشت هم خدا بزرگ است .

.

هنوز پشت میز ننشسته بودم که اولین ارباب رجوع رسید . بوی عطر بسیار تندی که زده بود مشامم را آزرد . بلند شدم تا پنجره را باز کنم . به حالت اعتراض نگاهش کردم . عینکش را که برداشت  درجا خشکم زد . هزگز به ذهنم نرسیده بود که او هم برای ناشناس ماندن ممکن است روشهای مرا به کار بسته باشد !

.

.

.

 

   + نویسنده - ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸