تردید

به نام ایزد متعال

s

از روزی که نوشتن وبلاگم رو شروع کردم تقریبا دو سال میگذره . تو این مدت اتفاقای زیادی افتاده . به خوب و بدش کاری ندارم ، مساله اینه که این اتفاقات تاثیر زیادی روی من ، نگرش من نسبت به اطرافیانم و کلا دید من نسبت به دنیا گذاشته . تا حد بسیار زیادی اعتقاداتم تغییر کرده ، دیدم نسبت به دنیا به طرز تاسف باری بدبینانه تر شده . حالا فهمیدم اینکه میگن "زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو" و " زندگی منصفانه نیست "رو بایستی خیلی سال پیش یاد میگرفتم ، درست همون موقعی که داشتن به اشتباه یادم میدادن که " جواب بدی رو با بدی نمیدن " .

قبل از اینکه برم مدرسه بین یه مشت پسر بزرگ شدم .  خلق و خوی ناآرام پسرانه با محدودیت میلیونی دخترانه معجونی شد به نام من . به سن مدرسه که رسیدم یکباره تمام دوستانم که پسر بودن تبدیل شدن به موجودات خطرناکی که باید ازشون پرهیز میکردم . از ترس پدر و مادرم به کسی که تا دیروز با هم تو کوچه بازی میکردیم حتی سلام هم نمیگفتم . از امروز بایستی با یه سری موجودات ناشناخته نازنازی که تا بهشون دست میزنی میزنن زیر گریه دوست بشم . پسرا رفتن اونور خط قرمز.

توی انتخاب دوست خوش شانس نیستم . اونایی که باحالن از صافی بابام رد نمیشن ، اونایی رو هم که بابام تایید میکنه گروه خونیشون به من نمیخوره . شاید یه جور لج و لجبازی باشه ، شایدم فقط اختلاف سلیقه س !؟  وقتی محصل بودم ، اصلا قید دوست و دوست بازی رو زدم و  چسبیدم به زندگی کاملا پاستوریزه ی خودم که خلاصه میشد به راه مدرسه – خونه یا کتابخونه – خونه .( تنها خلاف دوره ی تحصیلم گوش کردن به نوارای مبتذل بود . آخه تو خونه ی ما هر خواننده ای جز شجریان کوچه بازاری و مبتذله!!! ) هیچ وقت تو دوره ی دبیرستان شاگرد چشمگیری نبودم ، ولی اونقدری درس خوندم که خلاصه  بدون کلاس تقویتی و معلم خصوصی تونستم دانشگاه قبول شم . دانشگاه دنیای دیگه ای بود که منو بیشتر از قبل به این باور رسوند که نباید ازکسی توقع کمک داشت . خودتی و خودت . برای اثبات این فرضیه دوستان دوره ی دانشگاهم محدود شدن به یه سری طفیلی هایی که تا وقتی که یه واحدی رو با هم داشتیم و ازم جزوه و کتاب میخواستن دورم بودن ولی وقتی پای پیدا کردن کار و مراحل بالاتر تحصیلات و ازدواج و ... شد کلهم غیب شدن . البته نامردی نباشه چندتایی با معرفت هم توشون بود که خودم اگه با بیمعرفتی از دورم پرشون ندم ، هنوز هستن !

این مرحله هم گذشت تا رسید به دوره ی کار!!!  تو محل کار آخرین و مدرن ترین ورژن بی معرفتی و زیرآب زنی همیشه موجوده . بخصوص اگه از قشر جنس ضعیف باشی و بخوای سری تو سرها در بیاری . یادمه روزاولی که رفتم سرکار ، مدیر ناحیه – که خودش دیپلمه بود – خیلی بی ادبانه بهم گفت : نکنه فردا ازت کاری خواستن بگی من نمیکنم . تو اینجا با دیپلمت استخدامی ! ( بگذریم که من فقط قراردادی هستم ) . بعدشم ازونجا که تو خونواده ای بزرگ شدم که همیشه یادم دادن هرکاری رو یاد بگیرم چون به دردم میخوره چند تا از کارای همکارای قسمتهای دیگه رو با اصرار ازشون یاد گرفتم که در مدت کمتر از یک هفته رفت تو شرح وظایف خودم .

الان چند سالی هست که کرگدنانه! دارم اینجا کار میکنم ، جایی که روز اول شرط کردن اگه ازدواج کنم اخراجم . جایی که هراز چند گاهی که مشکلی پیش بیاد مدیر بربر تو چشام نگاه میکنه و میگه من هیچ وقت همکارای مردو نمیذارم برم طرف یه زن رو بگیرم که امروز و فردا باید بره . جایی که اگه منشی نباشه به صرف اینکه زنم باید به تلفنها جواب بدم . جایی که باید پابپای مردا کار کنم و اگه حق و حقوقم رو ندادن و خواستم اعتراض کنم بهم میگن تو که مجردی ، خرجی نداری  و اگه ازدواج کنم اخراجم میکنن .... 

.

.

 

 

 

   + نویسنده - ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩