جهالت

به نام ایزد متعال

..

من همیشه کتاب خوندن رو خیلی دوست داشتم . بابام یه سری کتاب قدیمی داشت که به ما اجازه نمیداد بخونیم . دلیلش هر چی که بود واژه ی ممنوع من رو راغب تر کرده بود واسه خوندن اونا . الان که فکر میکنم چیز خاصی هم نبودن ، یه چندتاییش کتابای عزیز نسین بود و سری کتابهای "اولین دانشگاه آخرین پیامبر" . یادمه بابام کتابهاش رو میذاشت تو کمدش و من ساعتها همونطور جلوی اون کمد کذایی می ایستادم و میخوندمشون . بعضیهاش اونقدر قدیمی بودن که برگاش زرد شده بود و اگه کامل بازش میکردی خورد میشدن و میریختن رو زمین ! روی همه شون هم تاریخ و محل خریدش یادداشت شده بود . انصافا از خوندنشون کلی چیز یاد گرفتم  ، بخصوص کتابای عزیز نسین که طنز هم بود .

خونه ی مامانی جونم ( به یمن وجود دایی ها و خاله های اهل کتاب ) یه کتابخونه دیواری قدیمی داشت که یه جورایی کعبه ی آمال من بود . چون هم توش کتاب رمان پیدا میشد هم کتابای علمی و فلسفی و هم مجله ها و بورداهای قدیمی.  ذائقه ی همه جور آجیل من باعث شده بود هم  "جیمز باند مامور 007 " رو خونده باشم ، هم " واقعه ی عاشورا " ، هم " داش آکل " و هم " مجله های " گل آقا" و "دانستنیها" و "ماشین"و البته بابت نمونه حتی یکیش هم مطالبی نداشت  که واسه سن من نوشته شده باشه. یادش بخیر : یکی از مشکلات اون موقع من کلمه ی تورم بود که تو "گل آقا" خونده بودم و تا مدتها تو این فکر بودم که معنی کلمه ی too ram چی میتونه باشه !؟ یا مطالب صفحه "عجیب تر از علم ، آنجا که علم از پاسخ باز میماند" تو  "دانستنیها "منو تا مدتها درگیر میکرد .

حالا که فکرشو میکنم میبینم بچه ی بدی نبودم که هیچ خیلی هم مثبت بودم . بزرگترین خلافم تو وقتای تنهایی ، موقعی که بجه ها تو فرصتی که از نبود پدر و مادرشون به دست میاوردن فیلمای ویدیویی ممنوع میدیدن یا اینور اونور تلفن میزدن ، میرفتم سراغ کمد کتاب !  البته همین مساله یه جور کلاس تندخوانی هم برای من شد . من توی دو روز " ربکا" رو خوندم . یا یه کتاب جیبی 700 صفحه ای – که اسمش دقیقا یادم نیست – رو تو یه بعداز ظهر تموم کردم !

تعریف از خود بسه دیگه . خودستایی آدم رو احمق جلوه میده .مخلص کلام اینکه من عاشق کتاب خوندنم .

معمولا من یه کتاب دست میگیرم و تا تمومش نکنم نمیرم سراغ کتاب دیگه ای .آخه به طرز وحشتناکی درگیر ماجرا میشم – چه علمی ، چه رمانتیک – بنابراین نمیتونم هم که بیشتر از یک ماجرا رو تعقیب کنم . مثلا حدود یک ماه پیش داشتم کتاب " کافکا در ساحل " رو میخوندم  ، اونقدر ازم انرژی میگرفت که مجبور میشدم وسط خوندن بلند شم یه چیزی بخورم بعد ادامه بدم ( البته این کتاب واقعا چیز عجیب و نادریه ) یا کتاب "جنگ و صلح " با اون همه اسمای عجیب و غریب روسی ، یا " پیامی در بطری" و ....

 " بابا لنگ دراز " ، " دشمن عزیز " ، " بر باد رفته " ، " کیمیاگر" ، " شازده کوچولو" ، " عطر سنبل عطر کاج " و ... رو هر وقت برمیدارم نمیتونم تا چند صفحه شو نخوندم بذارمش سرجاش . این درمورد مجله های " ایران جوان " و " گل آقا" و " بچه ها گل آقا" هم صدق میکنه . این مساله یه معضلی هم شده واسه دلبسته ، چون نمیتونه ازم بخواد که مثلا یه روز تعطیل – مثل بچه ی آدم – کتابخونه رو گردگیری کنم . اما ...

اما ، همه ی اینا رو گفتم که به اینجا برسم : بعضی کتابا مال آدم نیستن . یعنی هرقدر هم سعی کنی باز مثل ماهی سر میخورن و در میرن . نمونه ش " محاکمه " ی کافکا . تابحال 4-3 بار شروع کردمش ولی نتونستم تمومش کنم . یه جور ازم فرار میکنه . هیچ جوره درگیرش نمیشم . یا مثلا " شوهر آهو خانم " . 4بار شروع کردم ولی تا صفحه ی دویست هم نرسیدم . به همین دلیل یه روش ابداع کردم که ببینم آیا میتونم این آهوهای گریز پارو به دام بندازم یا نه . الان حدود دو هفته ست که چندتا کتاب رو باهم شروع کردم . با دلایل موجه . "جهالت " میلان کوندرا ، که خیلی خسته کننده ست ، " در اولین نگاه ... " نیکلاس اسپارکس ، که یه داستان عشقولانه ی درگیر نکننده ! ست ، و " ناتور دشت" جی.دی.سلینجر" ، که باید تا آخر هفته ی دیگه تحویل صاحبش بدم . اینطوری دارم خودمو مجبور میکنم "جهالت " رو که جزو دسته ی کتابای گریزپاست بخونم . دعاکنید روشم جواب بده . آخه چند تا شیطونک به نامهای " سه گانه ی دانته" ، " جان شیفته " ، " شوهر آهو خانم" ، " محاکمه " و " مایا" تو قفسه دارن خاک میخورن !!!

 

.

.

.

 

 

   + نویسنده - ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩