یادش بخیر

به نام ایزد متعال

.

امروز سر ناهار یه دفعه از لای پرده ها چشمم افتاد به بیرون از پنجره . (حکمت پرده اینه که داخل خونه پیدا نباشه ولی فقط ماییم که خودمون رو از دیدن بیرون محروم کردیم . به لطف این پرده های سه لایه ، اگه ساعت نباشه نمیفهمیم که الان روزه یا شب ، بارونه یا آفتاب . ) چشم اندازم سه تا دیوار سیمانی بود با یه تیر برق و کلی سیم . بی انصافا دیوارای سمت مارو  حتی مرمر نزدن دل آدم نگیره . یهو یاد قدیما افتادم ....

یادش بخیر. خیلی سال پیش رو می گم ، وقتی اون خونه بودیم . سر ظهر ، موقع ناهار ، در ایوون رو باز می ذاشتیم و باغچه رو تماشا میکردیم . گنجیشکا تو سر و کله ی هم می زدن و به زور به بچه هاشون پریدن یاد میدادن . کبوترا و قمریا دنبال هم میکردن و بق بقو را مینداختن . گربه ها تا بوی غذا به دماغشون می خورد رو پشت بوم صف می کشیدن و گنجشکا با دیدن اونا در می رفتن .

روزای بارونی ، اولین قطره های بارون که میافتادن ، بوی خاک بلند می شد و آدم حظ می کرد از این همه لطافت .

هرروز - صبح و ظهر و شبم نداشت - وقت و بی وقت ، تا مامان سرش به کارش گرم می شد ، یا تا می رفت که یه چرت بزنه ، حمله می کردیم سمت خونه ی مامانی .خونه شون روبروی خونه ی ما ، درست اون سمت کوچه بود . ازونجا که دست هیچ کدوممونم به زنگ نمی رسید فقط داد می زدیم " مامانی درو باز کن " .  مامانی هم بنده خدا با اون پادردش – از وقتی یادمه پاش درد می کرد ، اینقدر که از خودش کار کشیده بود – می اومد و درو برامون باز می کرد . بعد انگاری که ویزای بهشت رو داده باشن دستمون تو باغا می دوییدیم و مامانی هم هی میگفت " مواظب بیبید تمش شیمه پا دورون نشه " . چقدر بخاطر ما حرص می خورد .

خاله ها از دستمون عاصی بودن . درس داشتن آخه . به مام که نمی تونستن بگن ساکت . آخه مگه می شه یواش جیغ کشید ، آخه مگه می شه یواش لی لی بازی کرد .

عشقمون این بود که دایی غروب بیاد ، تو جیبش همیشه یه چیزی داشت . یا با اون ماشینش مارو می برد آمریکا !!!  یا می بردمون سینما و هر چند دقیقه یه بار یکی مون بود که می خواست بره .... . اولین ساعتمو دایی برام خرید . خیلی از اولینا رو خونه مامانی تجربه کردیم  . همه مون . همه ی نوه ها . چه ماها که مامانمون شاغل بود ، چه اونا که مامانشون خونه دار بود و به هوای ما همیشه اونجا بودن  . مامانی شده بود مامانمون .

خدا بیامرزه حاجی بابارو . سر ظهر که از مغازه می اومد ، تا میخواست یه لقمه ناهار بخوره ، چها پنج تا بچه ی تخس می ریختن دور و برش . یاد ندارم اون یا مامانی یکی مونو دعوا کرده باشن . حتی وقتی که بخاطر اون بشقاب که تهش عکس طاووس داشت با هم کشتی می گرفتیم ، یا برای استخون توی آبگوشت داد و قال راه مینداختیم .

کوچیکترینمون – پسرخاله - الان اول راهنماییه . اون دیگه شانس اینو نداشت که خاطرات روزای بچه گی مارو تجربه کنه . آخه مامانی مریضیش شدید تر شده بود . مرتب تپش قلب داشت . همه ش دکتر و بیمارستان و آمبولانس . نمی دونم آیا کس دیگه ای هم هست که مثل مامانی اینقدر خوب و مهربون و دوست داشتنی باشه و این همه عذاب و درد کشیده باشه !؟  

میگن درد و بیماری باعث میشه گناهای آدم بخشیده بشن . مگه مامانی گناهی هم داشت؟ خدا می خواد همه ی آدمای خوب برن بهشت ، مگه خوب تر از مامانی هم کسی بود؟ اگه آدمی مثل اون نره بهشت پس کی میره؟ چهل و شیش روز درد رو تحمل کرد. تو آی سی یو . آخرش چی ؟ همه براش دعا کردیم که خوب شه . این خوب شدنه ؟ میگن خودش راحت شد . آخه چرا ؟ چرا باید اینجوری راحتی رو می دید . می دونم الان پیش مامان باباشه . پیش حاجی بابا. پیش خاله . حتما دلش خیلی براشون تنگ شده بود ولی مگه دل ما براش تنگ نمیشه؟  چرا خدا ؟ چرا؟

.

.

.

 

 

 

 

   + نویسنده - ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩