زنگ انشاء

به نام ایزد متعال

.

·         یادمه کلاس اول راهنمایی بودم ، تو اولین جلسه ای که انشاء داشتیم معلممون ، طبق روال ، این موضوع رو داده بود "تابستان خود را چگونه گذراندید؟" ، بدون اینکه به این مطلب فکر کنه که تابستانی که گذراندیم توأم بود با یه زلزله ی 7.3 ریشتری که نصف گیلان و زنجان رو خراب کرده بود و کلی آدم رو عذادار عزیزاشون . 

·         .

·         یادمه اون موقع که بچه بودم و "قصه های مجید" رو می دیدم کلی می خندیدم . ولی حالا بیشتر غمی که توی داستانشه منو میگیره ، طوریکه لبخند به لبم نمیاره که هیچ ، باید کلی سعی کنم تا جلو ریختن اشکا مو بگیرم ، بخصوص وقتی یادم میفته که آقای مرادی کرمانی این داستان هارو برپایه ی خاطرات خودش نوشته .

·         .

·         یادمه دوره ی دبیرستان ، تو کتاب فارسی ، یه درسی داشتیم به اسم "قصه ی عینکم". کلی خندیدیم . از همون موقع دنبال کتاب " شلوارهای وصله دار" گشتم ولی هرچی بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم . کلی وعده سر خرمن گرفتم و آخرش هم بیخیال شدم . تا اینکه ...

·         .

چند ماه پیش ، بنا به دلایلی ، باز این فکر مثل خوره افتاد تو جونم که از زیر سنگم شده باید این کتاب رو پیدا کنم . با توجه به اینکه چند وقته که دو سه تا کتابفروشی خیلی باکلاس تو  " کلان شهرمون" باز شده دوباره جستجو رو شروع کردم . ولی باز همون آش و همون کاسه . منم بیخیال شدم و رفتم سراغ اینترنت و خلاصه دانلودش کردم .

داستاناش فوق العاده ... چه جوری بگم ... اشک درآره . یکی رو بابت نمونه اینجا می نویسم به اسم " زنگ انشاء " . خدا رحمتت کنه آقای رسول پرویزی . چه کردی با روزای عیدم !

.

 

برگهای نارنجی انبوه کلاس را تاریک می کرد  تازه تخته سیاه را با نمد پارۀ کثیفی پاک کرده بودند ذرات گچ در فضای اطاق موج می زد و در ریه های ما شیرجه می رفت هنوز آقای معلم نیامده بود .

سید محمود با سر گرش جلو من نشسته بود با مهارت تیغ ژیلت را لای تخته میز می کرد و بعد مضراب وار زیر آن می نواخت و فورا ً سرش را روی میز گذاشت تا آهنگ موزون ساز بچه گانه اش را بشنود.

اکبرآقا با چاقو اسمش را روی دیوار مجاور می کند و بسبک کتیبه نویسان گل و بلبل اطراف اسمش می گذاشت عباس هم با عجله تکلیف عقب مانده را تند تند می نوشت .

« خبردار »

بچه ها دسته جمعی برخاستند؛ آقای معلم وارد شد و زنگ انشاء شروع شد .

آقای معلم هفتۀ قبل موضوع انشاء را اینطور دیکته کرده بود:

« نامه ای بپدر خود بنویسید و از ایشان تقاضا کنید که پس از امتحانات در تعطیلات تابستان شما را با خودش به ییلاق ببرد.»

موضوع انشاء و طرز نوشتن انشاء هردو فورمولی بود کلیه سوژه انشاء یا میان چند مطلب نوسان داشت یا می بایست نامه ای بپدر مادر ، برادر خواهر و دوست خود نوشت یا دربارۀ عدالت ، امانت ، صداقت و از این قبیل حرفها قلم فرسائی کرد. در نوع اول فورمول از این قبیل بود :

« خداوندگارا تصدقت گردم امیدوارم که وجود ذیوجود شریف در نهایت صحت و سلامت بوده و در عین عافیت باشد بعدا ً اگر از راه ذره پروری جویای احوالات این حقیر باشید بحمدالله سلامت و بدعاگوئی مشغول است.» و در نوع دوم اگر انشاءالله نوشته می شد فورمول این بود :

« البته واضح و مبرهن است و بر کسی پوشیده نیست که یکی از صفات پسندیده و خصال حمیده صداقت است که هر کس بدین صفت متصف باشد از حضیض ذلت باوج رفعت می رسد .»

طبق معمول در نوشته های نوع دوم تکرار ادعا بجای صحت و دلیل بکار می رفت و گاهی نیز یک شعر بندتنبانی و لوس و بیمزه بدرقه موضوع انشاء می شد یادم می آید وقتی زنگ انشاء پایان می یافت بقدری کلمات مبتذل و مکرر گوشم را خراش داده بود که گیج می خوردم غالبا ً بنظرم می آمد که فضای اطاق تبدیل بزباله دانی الفاظ نیم مرده و مبتذل شده است و این کلمات بدبخت و بینوا از دست معلم و شاگرد بجان آمده بود .

آنروز «ییلاقیه » را یک یک شاگردان خواندند می شنیدم دلم بهم می خورد تا اینکه نوبت بابراهیم رسید ابراهیم پسر فقیری بود اما خیلی در کلاس عزیز بود عزت او یکی بعلت گردنکشی وی بود یکی بعلت مهربانی او بعلاوه دنیادیده تر از ما بود – او بخلاف ما با مردم انس داشت چون نوکر خانه خودشان بود مجبور بود خرید کند نان و گوشت و مرغ و روغن و هیزم و ... را بخرد با بقال و عطار و نانوا سروکله بزند ابراهیم اجتماع را دیده بود و همین دیدار بوی قوت و قدرتی بیش از ما داده بود آقای معلم گفت :

« ابراهیم بیا انشایت را بخوان .»

« چشم آقا ! و بلافاصله ابراهیم از جایش بلند شد شلوار وصله دارش را بالا کشید چشمان درشتش را باطراف دوخته دفتر انشایش را برداشت و جلو میز معلم سیخ ایستاد.»

« چرا نمی خوانی – جان بکن بخوان .»

بغض گلوی ابراهیم را گرفت مثل اینکه بار سنگینی دوشش را فشار می دهد کمی خم شد چشمهای نزدیک بینش را بدفتر انشاء چسباند و با صدائی که آهنگ گریه داشت اینطور خواند :

پدرم ! پدر خشن و تند خویم !

آقای معلم نفسش از جای گرمی بلند می شود او نمی داند من در چه جهنمی بنام خانه زندگی می کنم او از تندخوئی و خشونت شما از بدبختی و نکبت من خبر ندارد او بدون توجه بزندگی تیره و تار ما دستور داده است نامه ای بشما بنویسم و از شما خواهش کنم در تابستان مرا به ییلاق ببرید چه کلمه قشنگی مرا بباغها ببرید تا در کنار جوییها بازی کنم شادی کنم گل بچینم دنبال دخترها بدوم گیس آنها را گرفته دور دستم بپیچم آنها را کتک بزنم و بگریه اندازم از درخت بالا روم آب روی همبازیها بریزم سنبله گندم را چیده در ساقه اش سوت بزنم آبرک ( تاب ) بسته و تاب بخورم از باغ همسایه میوه بدزدم از کوه بالا روم با بچه ها بدوم و شب خسته و خورد در کنار مادربزرگ نشسته و قصه گوش کنم ... چه آرزوهائی آقای معلم اینها را از شما خواسته است اما نمیداند که ییلاق شما چگونه است .

او نمی فهمد که شما بجای ییلاق هر صبح مرا با شلاق می زنید و با لگد مرا از خواب می پرانید که بلند شوم و نان بخرم او نمی داند که من بجای ییلاق فقط آرزو دارم یکبار خنده پدرم را ببینم او بخانه ما نیامده و نمی داند که بجای آرامش خانوادگی چه غرش و نهیبی سراسر فضا راگرفته است .

او نمی داند که شما دائما ً با مادرم دعوا می کنید و مادرم بشما نفرین می کند و این من بدبخت هستم که باید مانند گندم در میان سنگهای آسیا له و لورده شوم آقای معلم خیلی حواسش جمع است متوجه نیست که من شبها باید کتاب درسم را نیمه تمام گذاشته و شیشه سیاه را بدکان عرق فروشی ببرم آنرا پر کنم و برای شما بیاورم ، او برای من ، برای من بدبخت هوس ییلاق می کند و منهم باید ریا کنم دروغ بنویسم و مثل بقیه شاگردان از حضرت خداوندگاری تمنا کنم که به ییلاق برویم !!

نه ! من ییلاق نمی خواهم فقط دلم یکجو مهربانی و نوازش می خواهد آرزو می کنم مرا آرام از خواب بیدار کنید به من فحش ندهید شب بدمستی نکنید مرا در تاریکی وحشتزای کوچه بدنبال عرق نفرستید و اگر پنیر و یا گوشت یا نان خریدم بآن ایراد نگیرید مرا دوباره بدکان بقال و قصاب و نانوا نفرستید که پنیر و گوشت و نان را پس بدهم دکاندارها مرا مسخره می کنند متلک می گویند و من تحمل این تحقیر را ندارم .

من ییلاق نمی خواهم فقط دلم می خواهد یکروز مرا ببازار نفرستید و مرا با این دکانداران موذی و مکار روبرو نکنید . آنان مرا تحقیر می کنند و من زور ندارم کتکشان بزنم خورد می شوم دلم می شکند گریه می کنم ولی چقدر می توان گریه کرد ؟

پدرجان من ییلاق نمی خواهم فقط آرزو می کنم یکروز با مادرم دعوا نکنید و مادرم یک روز شما را نفرین نکند من هم شما و هم مادرم را دوست می دارم تکلیف من در این کشمکش چیست ؟ آیا با مادرم همصدا شده بشما نفرین کنم یا با شما گام بردارم و بمادر مظلومم دعوا کنم ما که یکدیگر را دوست می داریم چرا با هم مهربان نیستیم چرا یکدیگر را نوازش نمی کنیم و چرا خانه را بگورستان تیره مبدل ساخته ایم .

نه من ییلاق نمی خواهم . ولی دلم می خواهد این گور تیره و تاریک روشن شود و برای یک لحظه گرمی خانواده را حس کنم .

در حالی که ابراهیم بگریه افتاده بود کلاس در خاموشی و بهت فرو رفته بود معلم سرش را درمیان دستهایش گرفته بود و من دیدم که یک قطره اشک از گوشه چشمش بروی دفتر حضور و غیاب افتاد بلافاصله گفت ابراهیم جگرم را اتش زدی برو بنشین دیگر نمی توانم بشنوم .

.

 

 

   + نویسنده - ٤:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠