دلبسته بهارنارنج

به نام ایزد متعال

.

میان جان دو انسان ، چنین به هم نزدیک

چقدر فاصله ، آخر چقدر فاصله ؟ آه

چقدر ماندن در هاله ی تبسم و شرم

چقدر بودن در پرده ی سکوت و نگاه

.

چقدر دوری از آفتاب آن لبخند

چقدر محروم از سایه سار آن گیسو ؟

چقدر باید سر کرد بی نوازش او ...

چقدر ؟

.

چقدر ... چقدر ...

 به اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها ؟

به حکم مبهم تقدیر سر نهادن ها

.

بشر چقدر به درمان عشق درمانده ست ...

مگر چقدر از این عمر بی ثمر مانده ست ؟

.

مگر چه کاری خوشتر ز دوست داشتن است ؟

مگر که عشق گناهی برای مرد و زن است ؟

چقدر باید بر این گناه تاوان داد ؟

چقدر باید خاموش ماند تا جان داد ؟

.

چقدر پرسه زدن در خیال با اندوه ؟

چقدر صبر ؟ چه صبری ! به سهمگینی کوه !

چقدر سرخ شدن زیر تازیانه ی شوق ؟

چقدر بی تو نشستن در این سکوت و ستوه ؟

.

چقدر بی تو به دنبال خویش گردیدن ؟

کویر حوصله را بی تو در نور دیدن ؟

.

میان جان دو عاشق چنین به هم نزدیک

چقدر باید مشتاق ماند و صبور ؟

چقدر باید نزدیک بود و از هم دور ؟

چقدر ؟ ... چقدر ؟ ...

                             

                              فریدون مشیری

.

 

 

 

   + نویسنده - ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠